جامعه شناسی به روایتی نوین

تا نباشی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

چهارشنبه های  نحس یا زندگی نحس ؟

فیلم چهارشنبه های نحس سرگذشت  حماسه و مهدی دو جوان شهرک غرب نشین تهران است که به دور از خانواده خود در یک خانه مجردی با هم زندگی می کنند . به نظر می رسد سبک زندگی این دو اعم از نوع پوشش  شیوه سخن گفتن نحوه غذا خوردن استعمال بی رویه دخانیات  آداب معاشرت شغل و تفریحشان از مهم ترین عواملی است که از اکرن این فیلم جلوگیری به عمل آمده است .حماسه در منولوگ اولیه فیلم در حال مرور خاطرات خود چهارشبه ها را نحس می داند چون برایش تمام اتفاقات بد مثل  کچل شدن و اخراج شدن از دانشگاه در این روز اتفاق افتاده است . اما به نظر عنوان مناسبی برای فیلم نیست چرا که در فیلم اتفاق بدی در روز چهارشنبه نمی افتد برای آن ها که همه چیز ا سیر روزمرگی هاست بایدزندگی نحس باشد نه چهارشنبه ها .حماسه و مهدی گرچه جوانان با غیرتی اند که به برخی اصول اخلاقی پایبندند اماحد و مرز جامعه را خود برای خود تعریف کرده اند . از گفتمان هایشان چنین بر می آید که  یک شبه ره صد ساله را پیمودن در جامعه امروز حال به هرطریقی عاقلانه ترین کار ممکن است . جامعه ومردمش از نظر آن ها بیش از حد اسیر روزمرگی ها گشته اند لذا از هرچیزی که رنگی از اسیری و دربند زندگی شدن را دارد اجتناب می کنند  .یکی از قشر هایی که در دیالوگ های بازیگران این فیلم به تمسخر گرفته می شود قشر کارمند است که زندگیش کسل کننده ترین نوع زندگی است . از این رو آن ها برای داشتن شغلی که سرشار از تنوع و به دور از اسیر کردنشان در چنگال خود با شد اخاذی را بر گزیده اند اخاذی  چون ذاتا نکوهیده است آن ها را ملزم به وفاداری به تعهدی  نمی کند .نمونه آن پرت کردن مدارک نوجوانی از شیشه ماشین به خیابان بود که به امید دریافت معافیت پژشکی برای سربازی در اختیارش قرار داده شده بود . کارمندان تنها قشر مورد تمسخر آن ها نبودند بلکه رابطه دوستی دختران و پسران هم  از نظر آن ها مسخره می آمد . روانشناسان آرایشگران خوانده های رپ جدید هم مسخره می آمدند . اگر نگاهی منصفانه به رفتار این دو جوان داشته باشیم مقصر واقعی این نوع سبک زندگی تجربه شهری جدیدی است که با سرگذشتشان پیوند خورده است . آن ها در فضایی در حال  زندگی اند که متعلق به مدرنیته بازتابی است بدان معنا که فضای اجتماعی بی ثبات متغیر و دارای معانی نا پایدار است و از این رو به روی بیرون گشوده است و این گشودگی اش خانه شهرنشینی وهویتشان را برای آن ها غیر جذاب ساخته است  . علاوه بر آن سیالیت زندگی مدرن باعث شده آن ها هویتشان را بر پایه تعلق به یک هویت جمعی پایدار بنا نسازند و از این رو مشاهده کننده  این فیلم احساس می کند آن ها زندگی بی هویتی را می گذرانند .اگر هویت فرد را این گونه تعریف کنیم که  تصویری که فرد از خود می سازد و احساسی که نسبت به خود پیدا می کند بازتاب نگرشی است که دیگران نسبت به او دارند . در این فیلم با چیزی غیر از آن مواجه می شویم از نظر حماسه و مهدی که مدام بین ما و آن ها مرز بندی می کنند هویتشان خود ساخته است و اثری از بازتاب نگرش  دیگران نسبت به آن ها را با خود ندارد برای مثال در منولوگ اولیه فیلم  حماسه خود را در کنار سیگار موبایل و سویچش قرار می دهد و این یعنی ساخت هویتی بر پایه های جدید  . وقتی آن ها معتقدند اگر مردم را بشناسی از همه آن ها بدت می آید دیگر دور از انتظار است که از آن ها توقع ساخت هویت بر پایه تعلق به یک هویت جمعی را داشته باشیم . اگر این فیلم به اکران عمومی در می آمد این خطر را داشت که نوجوانان با همذات پنداری با شخصیت های فیلم هویت مشابه آن ها برای خود بسازند  اما جلوگیری از نمایش آن پنهان سازی زندگی بخش  از حواشی جامعه است که در کمین مردم ساده لوح نشسته اند مردمی که ممکن است اگرخیلی باهوش باشند تنها در دام اخاذی آن ها گرفتار باشند  لذا باید به مردم به گونه ای در مورد این نوع جوانان  آگاهی داد نه این که برای پاسخ گویی به این سوال دشوار صورت مسئله را پاک کرد .

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط faezeh|

برج میلاد

خبری از شلوغی و ترافیک تهران نبود . من در پر ازدحام ترین و پرترافیک ترین ساعت روز در تهران بودم اما هیچ صدایی نبود جز سکوت . تنها روح زنده شهر ماشین ها بودند که به دنبال هم از خیابان های صاف یا پیچ در پیچ می گذشتند در این منظره فقط خانه بود و ماشین و البته طبیعت تا حدی دستکاری شده . تهران را از یک زاویه نمی شد دید وقتی حرکت می کردی تا شهر را در سیمای کلی اش ببینی باید در حصاری دایره ای گام بر می داشتی  همه ناخودآگاه از دیدن فراتر می رفتند و شروع به خوانش تهران منظره گون می کردند . هرچه بنا ها ارتفاع بیشتری داشتند واضح تر به نظر می رسیدند . اما هرچه می خواندی و خوانشت را مرور می کردی چیزی غایب بود .جالب بود چیزی را نمی دیدیم که داخل آن بودیم برج میلاد . تازه می فهمیدی که معمای برج با رفتن به درون آن حل شده بود . باید زودتر می فهمیدیم وقتی از آسانسور ها به صورت برق آسا از زمین به برج دیدبانی می رفتیم در مسیر رمز گشایی از این معا گام بر می داشتیم رمزی که چیزی نبود جز ادراک فهم جوهر تهران . به خوبی می توانستی درک کنی که فتح آسمان این بار ایرانیان را به دام انداخته بود رویایی که برای این که باور کنند بدان تحقق بخشیدند نام گنبد آسمان را برای قسمت گنبدی شکل بر فراز برج دیدبانی بر گزیده بودند لباس های آبی کارکنانش هم این حس را به انسان القا می کرد که در حال قدم گذاشتن به قسمتی از آسمان است .
به نظرم  داخل برج پر بود از تکلف و تشریفات احساس کردم هنوز شهروندان تهرانی نتوانستند آن را رام کنند چرا که کاسبی در آن جا رونق چندانی نداشت .گرانی خود را زودتر از هرچیز دیگر به آن جا رسانده بود از تهیه بلیط برای پارکینگ و بازدید گرفته تا خوردن ساده ترین نوشیدنی . تنها هدیه برج بروشور تبلیغاتی اش بود که شاید به درد ما می خورد اما برای کودکانی که به بازدید برج آمده بودند مفهومی نمی توانست داشته باشد چه خوب بود کارکنان برج با بادبادک های آبیی  به شکل برج میلاد  به استقبال کودکان می رفتند تا در ذهن این نسل جوان  خاطره ای به یادمانی از برج را به جای گذارند .
برج امر مصنوعی است که به امر طبیعی بدل شده است اما به نظرم زمان زیادی لازم دارد تا جا پای برج آزادی بگذارد . برجی که با فرهنگ تهرانی و ایرانی گره خورده رقیب سختی برای میلادی است که می خواهد قدرت تکنولوژیک ایران را به رخ جهان بکشاند . به نظرم مردم با چیزهایی که در تاریخ فرهنگی خود  دارند بیشتر احساس یگانگی دارند .به نظر  نمی رسد برج میلاد بتواند قائم به ذات زندگی کند چرا که تکلفش اجازه حضور هر بازدید کننده ای را نمی دهد و داخلش جذابیت بیرونیش را ندارد .میلاد باید بیشتر در زندگی مردم عجین شود آن هم با کشاندن افراد به هر تدبیری به سوی خودش . به امید آن روز


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط faezeh|

تمایز در خلد برین

در شمال شهر یزد منطقه ای قرار دارد که از قدیم الایام یعنی از همان وقتی که به وجود آمد نام خلد برین را بر آن گذاشتند . خلد برین منطقه ای مداما در حال گسترش است . این منطقه به چندین بلوک تقسیم می شود و در هر بلوک خانه های متعددی در همسایگی هم قرار گرفته اند بلوک ها به قطعات عمومی و خصوصی  قابل تفکیک اند . خانه ها در قطعات عمومی متعلق به اقشار گوناگونند به رغم قطعات خصوصی  که بیشتر به قشر مرفه جامعه تعلق دارند و این امر می تواند نشان از پررنگ بودن تمایز طبقاتی در این منطقه باشد . قطعات عمومی و خصوصی به موازات هم قرار گرفته اند و در بین آن ها مسیر هایی برای رفت و آمد رهگذران تعبیه شده است . وسایل نقلیه تنها می توانند بر گرداگرد بلوک ها به حرکت در آیند و راهی برای عبور بینابین این قطعات برای آن ها در نظر گرفته نشده است .  تمایز در این منطقه صرفا به عمومی و خصوصی بودن قطعات  خلاصه نمی شود بلکه اگر دقیق شویم نماد های ریز تمایز در بین این قطعات به وضوح به چشم می آید . درب خانه های نمادی دیگری از تمایز است . رنگ آن ها  در قطعات عمومی و خصوصی  به کلی سیاه یا سفید است و در این جا درجه سیاهی و سفیدی تمایز بخش است . به عبارتی هرچه درب خانه ها به رنگ سیاه تمایل یابد درب گرانتر است . رنگ درب تنها عامل تمایز نیست چرا که طرح و نقش و نگار درب ها هم نوعی  تمایل به برتری جویی محسوب می شود . از آن جا که در کنار برخی خانه ها گل وگیاه روییده و در کنار برخی نه این امر می تواند یکی از عوامل دارایی یا عدم دارایی سرمایه اجتماعی صاحب خانه باشد بدین دلیل که گل و گیاه نشان از وفاداری دوستان صاحب خانه به اوست که به دین شکل به خود تجلی داده است . در این بلوک ها قطعات خصوصی حال و هوای دیگری دارند . به رغم شلوغی قطعات عمومی قطعات خصوصی خلوت تر است که نشان از گرانبهاتر بودن زمین در این قطعات است . این قطعات را از آن جا که عده ای خانوادگی خریده اند بدان قطعات خانوادگی هم می گویند . پیش خرید زمین در این قطعات خود را به شکل بارزتری نسبت به قطعات عمومی نشان می دهد. در این بخش هم درب خانه ها عامل تمایز یکی از دیگری است یعنی هرچه سنگ درب خانه ها سیاه تر  و حکاکی آن  متبحرانه تر باشد نشان از تعلق آن به قشر مرفه تری است . داشتن یا نداشتن زمین در این قطعات به طور قطع نمی تواند تمایز بخش طبقاتی اقشار از هم باشد چرا که عده ای از قشر متوسط یا به خاطر تمایل به در کنار هم بودن و یا به خاطر کمال طلبی اقدام به خرید زمین در این نوع قطعات می کنند و این در حالی است که برخی ثروتمندان تمایل دارند زمینی در کنار دیگر اقشار داشته باشند . با وجود همه این ها می توان تمایل به در کنار هم بودن خانواده ها را نشانی از سرمایه اجتماعی قوی آن ها دانست  . از کالبد خلد برین که بگذریم کنشگران این مکان توجه ما را به خود معطوف می کنند . قشر عظیمی از بازیگران  این میدان افرادی هستند که برای دیدار اقوام و آشنایانشان که در این مکان خانه دارند قدم در این میدان می گذارند . تمایز این افراد از یکدیگر را می توان ازمراجعه آن ها به قطعات عمومی و خصوصی  شناخت . علاوه بر آن دیدار کننده ها هرچه با صاحب آن خانه صمیمی تر باشند بیشتر احتمال دارد که با خود گل و شیرنی یا خوردنی های دیگر به منظور پذیرایی از دیگران بیاورند .نوع  وسایل و مواد پذیرایی هم در این جا تمایز بخش است به عبارتی اقشار مرفه سعی برآن دارند از وسایل و مواد پذیرایی گران بهاتر به عنوان نمادی برای تمایز خود از دیگران ارائه دهند.بد نیست به این نکته اشاره کنم که زنان هم می توانند با پوشش خود در این تمایز بخشی نقش فعالی ایفا می کنند  . و این امر به میزان  پوشش و قیمت آن بستگی دارد. زنانی که به قشر مرفه و کمتر مذهبی تعلق دارند پوششی کمتر با بهایی گرانبهاتر دارند و آن هایی که متعلق به قشر مذهبی و مرفه اند پوشش گران بها و کامل تری  دارند و این در حالی است که پوشش بقیه زنان درمیانه  این طیف قرار می گیرد . چیزی که در این پوشش تمایز بخش نیست رنگ آن است اکثرا  تمایل دارند سیاه بپوشند و این امر در مورد برخی مردان هم صدق می کند نکته قابل توجه این است که هرچه از مستقر شدن فرد در خانه های این منطقه کمتر گذشته باشد رنگ پوشش دوستان و آشنایان دیدار کننده بیشتر متمایل به رنگ تیره خصوصا سیاه است . چیزی که در مورد هر دو نوع قطعه صادق است . از جایگاه نشستن دیدار کننده ها در دفعات ابتدایی سر زدن به صاحب خانه نو مکان   هم می توان به تمایز آن ها از هم پی برد مرفهین ترجیح می دهند در کنار هم بر روی صندلی بنشینند و هرچه پایگاه اقتصادی افرد پایین تر باشد بر زمین نشستن آن ها بارزتر است  البته این نوع نشستن در این منطقه در حال رنگ باختن است چرا که هر روز که می گذرد طبقات بیشتر  تمایل به همگون شدن می یابند همگونی که خود را در میان همه اقشار به شکل  نشستن بر روی صندلی در هنگام سر زدن به  صاحب خانه  نشان می دهد . دیدار کننده ها تنها بخشی از بازیگران این میدانند و بقیه بازیگرانحاشیه ای اند که  به چهار دسته تقسیم می شوند . آن ها گل فروشان  اسب سواران ژنده پوشان و تهیدستانند . علت حضور آن ها در این میدان تنها به دست آوردن سرمایه اقتصادی است . گل فروشان دربرخی  ورودهای این منطقه چشم انتظار فردی می ایستند که گل های درحال پژمرده شدنشان را بخرد و شانس تنها هنگامی با آن هاست که دیدار کننده ای که برای نخستین بار قصد دیدار صاحب خانه ای در این مکان را دارد از نزدیک آن ها عبور کند. از گل فروشان که بگذریم اسب سواران یکی دیگر  از بازیگران جویای سرمایه اقتصادی این مکانند. آن ها با اسب های تمیز و چابک خود در بین بلوک های متعدد خلد برین می تازند به امید آن که کودک یا نوجوانی هوس اسب سواری به سرش بزندو  بخت هنگامی یاریشان می کند  که کودک و نوجوان مجذوب بتوانند از پدر و مادر خود به هر طریق ممکن اجازه اسب سواری بگیرند پس آن ها باید با اعمال نمایشی خود به بهترین نحو  محرک انگیزه شوند . دسته دیگری از  بازیگران ژنده پوشانند کسانی که در ازای دعای نیک برای صاحب خانه و دوستانش اندکی بر سرمایه اقتصادی خود می افزایندو وقتی خوش اقبالند که با خانواده های مذهبی یا دل رحم رو به رو شوند  و دسته آخر تهیدستانند آن هایی که نه به امید دریافت پول بلکه به امید سیر کردن شکم خود و خانوادشان به این جا آمده اند . اکثر آن ها زنان و کودکانند و شمار کودکان چشمگیر تر است وقتی که کودکی دستان کوچک و کثیفش را پر از خوردنی هایی می کند که افراد برای پذیرایی با خود به این جا آورده اند و وقتی می بینی او به رغم برخی نگاه های تحقیر آمیز خوردنی هایش زیر چادر مادر فقیرش پنهان می کند پی می بری که فقر قرار نیست در آینده هم دست از سر جامعه بردارد .   

گرچه تهیدستان ژنده پوشان اسب سواران و گل فروشان به خاطر حضور دیدار کننده ها در این مکان آمد و شد دارند اما صاحبان خانه  در این مکان بازیگران  اصلی اند که در خانه های خود آرمیده اند و درب آن را به روی هیچ کسی نمی گشایند.  بی پرده بگویم همه ما روزی در این منطقه صاحب خانه می شویم منطقه ای که در هر شهری برای خود نامی دارد . راستی شما شهر مردگانتان را چه می نامید ؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط faezeh|

 

قدرت همه جاست نه به خاطر آن که هرچیزی را در بر می گیرد بلکه به خاطر این که از هر جایی می آید .   

فو کو در تحلیل صوری اش از قدرت به سه موضوع تاکید کرد  قدرت در  تمام ارتباطات اجتماعی وجود دارد . قدرت به مانند مفصل نه تنها نهاد ها بلکه گفتمان ها را به هم متصل کرده است و         نفوذ و اهمیتش با چگونگی تنیده شدن  ارتباطات اجتماعی  نهاد ها و گفتمان ها در استراتژی های گوناگون متفاوت  است او هم چنین روی تکنولوژی قدرت و ارتباط دانش قدرت و تغییر استراتژی ها برای ساختار بندی و مستقر کردن ارتباطات قدرت  تاکید داشت

فوکو از این که وجود قدرت را بدیهی بگیرد سرباز زد و هر نظریه قدرتی که مبتنی بر این فرض بود  را طرد کرد . دولت از نظر فوکو هیچ ذاتی ندارد . جهانی نیست و منبع خودمختار قدرت نیست در عوض  قدرت اثر متغیر و در حال تکوین  اعمال بی وقفه  حاکمیت چند گانه و آمار های دائمی است .

تحلیل قدرت از دیدگاه فوکو را می توان به شکل زیر خلاصه کرد .  مطالعه قدرت می بایست از پایین شروع شود . شکل های خاصی از اعمال قدرت در مکان های نهادی مختلف مورد بررسی قرار می گیرد و این امر در نظر گرفته می شود  که چگونه این اشکال خاص اعمال قدرت برای ایجاد ترکیبات متداوم تر و گسترده تر  به هم مرتبط می شوند . اگر شخصی می خواهد قدرت را مورد بررسی قرار دهند باید قدرت را از جایی که بر اشخاص اعمال می شود مورد  مطالعه قرار دهد  تا این که مشروعیت آن را در یک مکان خاص  بررسی کند  او می بایست اعمال واقعی استیلا را مورد کاوش قرار دهد  و هم چنین این امر را تشخیص دهد که قدرت از طریق شبکه ها در حال چرخش است  تا این که  به این امر توجه کند  که در نقاط خاصی  به کار برده می شود .

فوکو سه شیوه از حاکمیت را تشخیص داد . فرمانروایی   انضباطی  و دولت . اولی یعنی شیوه حاکمیت فرمانروایی با دولت قرون وسطی در ارتباط است  که این حاکمیت مبتنی است بر  قانون مرسوم  قانون  قانون نوشته شده  دادخواهی و کنترل روی زمین و ثروث. دومی یعنی حاکمیت انضباطی با ظهور دولت اجرایی در قرن های 15 و 16  همراه است و مبتنی است بر کنترل انضباطی بدن های اشخاص  در متن نهادهای مختلف . سومی  با افزایش دولت حکومت گر که از اواخر قرن 16 شروع شد و در قرن  19 به شکوفایی خود رسید  دغدغه دولت از حالا به بعد  بیش از آن که خود قلمرو اش باشد کنترل توده های جمعیت  در قلمرو اش بود .

فوکو دولت را به عنوان یک کل ارتباطی در نظر می گیرد و حاکمیت را به عنوان  مجموعه ای از: اعمال  و استراتژی ها  پروژه های دولتی  و اسلوب های محاسبه گری که برچیزی به نام دولت اجرا می شود .(حاکمیت بر دولت اعمال می شود )

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط faezeh|

در باره مطالعات فرهنگی

پیدایش مطالعات فرهنگی نتیجه نارضایتی از سایر رشته ها بود  نارضایتی هم از محتوای آن ها هم از محدودیتشان . مطالعات فرهنگی  حوزه ای میان رشته ای  فرا رشته ای و گاه ضد رشته ای است که در پی  دستیابی به دو نوع تفسیر متفاوت از فرهنگ است . نخست نوعی تفسیر انسان شناختی کلی و دوم نوعی تفسیر محدود تر در چهارچوب علوم انسانی . مطالعات فرهنگی به لحاظ روش شناسی هم به دنبال تفسیر است و هم در پی سنجش و ارزیابی . اما بر خلاف  اومانیسم سنتی فرهنگ را صرفا معادل فرهنگ والا  نمی داند بلکه استدلال می کند که باید تمام اشکال  تولید فرهنگی  را در رابطه با سایر کنش های فرهنگی و نیز در رابطه با ساختار های تاریخی و اجتماعی مطالعه کرد . بنا برین مطالعات فرهنگی مطالعه کل هنر ها و باورها و نهاد ها و کنش های ارتباطی موجود در جامعه را وظیفه خود می  داند .

زبانی که مطالعات فرهنگی برای توصیف و تبیین امر اجتماعی استفاده می کند درست به اندازه زبان جامعه شناسی  تجربی و تبیینی است  اما مطالعات فرهنگی از آن حیث که سیاست و تولید نمادین را در کانون تحلیل اجتماعی قرار می دهد از جامعه شناسی آمریکا یی و مارکسیسم دانشگاهی جدا می شود .

مطالعات فرهنگی یا دست کم یک جریان غالب در مطالعات فرهنگی  دانش اجتماعی را فقط در صورتی ارزشمند می داند که در تعیین نتیجه تضاد ها ی اجتماعی نقش داشته باشد . مطالعات فرهنگی به هیچ رو قصد ندارد با تکیه بر موضع بی طرفی ارزشی به دانش هایی که تولید می کند مشروعیت بخشد . مطالعات فرهنگی تصدیق و اعلام می کند که مفاهیم و نظریه های آن آگاهانه با علایق سیاسی و اخلاقی پیوند خورده اند و بیشتر بر مبنای همین اهداف سیسی و اخلاقی – عملی قابل توجیه اند . جریانغالب مطالعات فرهنگی دانشی را که تولید می کند اساسا سیاسی می داند و بر آن است که ارزش این دانش ها منوط به نقشی است که در کشمکش روزمره ای که بر سر عدالت اجتماعی در می گیرد ایفا کند  مطالعات فرهنگی همواره کوشیده است که یک حرفه آکادمیک دارای تعهد سیاسی باشد .

شاید بتوان استدلال کرد که مطالعات فرهنگی به آن دسته از تحلیل های تجربی در باره جامعه گرایش دارد که تاریخی و متنی و تفسیری اند .

 در مطالعات فرهنگی متون محصول کنش های اجتماعی است . کنش هایی که در بستر های نهادی تاریخمند خاص  انجام می شود .تحلیل جامعه به مثابه متن لزوما به معنای نادیده گرفتن مسایلی همچون قدرت سرکوب مقاومت و عاملیت نیست .متون به رغم آن که می توانند بازنماینده ایدئولوژی های حاکم باشند  اما معانی متناقض نهفته در آن ها به خوانندگان  مخاطبان و تماشاگران و مصرف کنندگان متون  امکان می دهد در برابر ایدئولوژی حاکم مقاوت کنند .

بر اساس دیدگاه مطالعات فرهنگی امر اجتماعی عمیقا فرهنگی است یعنی متشکل از معنا ها و نشانه هایی است که بر حسب تفاوت و همسانی در کنار یکدیگر قرار می گیرند . برای همین برخی گفته اند مطالعات فرهنگی بیشتر یک نشانه است تا یک نظریه ابژه ها و رفتار ها سرشار از معناهایی هستند که بر اساس یک سری رمزگان منظم شده اند وظیفه محقق بر ملا کردن پیوند و انسجام این رمزگان از طریق کشف رمز عمل و اجزای نمادین آن هاست .

 سیدمن استیون  نسبی کردن جامعه شناسی :چالش مطالعات فرهنگی  ترجمه محمدی جمال

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط faezeh|

خشونت نمادین  را شاید بتوان گامی فراتر از هژمونی دانست مرحله ای که دولت و نهاد های ایدئولوژیک آن دیگر نیازی ندارند از روشنفکران برای ترغیب مردم به پذیرش ارزش های اخلاقی  سیاسی و فرهنگی  طبقه حاکم استفاده کنند . در این مرحله از سلطه طبقه حاکم برای حفظ حاکمیت خود به کمترین میزان صرف انرژی نیاز دارد آن ها تنها می بایست اجازه دهند سیستمی که در جریان است کار خود را بکند تا سلطه بر قرار بماند .البته قابل توجه تر آن که این شکل از سلطه اثر بخش تر و کارآمد تر است از آن جا که ما در نظامی نمادین زندگی می کنیم نمی توانیم از زیر بار این سلطه نمادین رهایی یابیم اما اگر خوب دقت کنیم لطایف  و ظرایف موجود در این خشونت نمادین به ما اجازه نمی دهد حضورش را احساس کنیم و بفهمیم   ریشه بیشتر خشونت ها از آن ناشی می شود به طور خلاصه طبقه ای که قصد حاکمیت  دارد ابتدا با استفاده از روشنفکران ارگانیک یعنی آن ها که توانسته اند پیوند ارگانیک خود را با توده ها در سطح ملی برقرار کنند و جهت حرکت تاریخی را درک کرده اند با ایجاد رفرم در آگاهی  توده ها زمینه را برای استیلای خود فراهم می کند  وسپس برای تداوم حضورش از نهاد های سرکوب هم استفاده می کند اما وقتی مستقر شد باید با استفاده از نهاد های ایدئولوژیک رضایت خودجوش توده مردم از رهبری   را فراهم کند واین به معنای استیلای هژمونی گروه حاکم بر مردم تحت سلطه است  اما هنگامی  که استیلای کامل بر قرار شد طبقه حاکم وارد مرحله ای می شود که خشونتش حالتی نمادین می یابد بدان معنا که باید تنها به فکر بازتولید نهاد های سرکوب و ایدئولوژیک خود باشد به عبارتی باید اجازه دهد سیستمی که در جریان است ادامه یابد تا سلطه اش برقرار شود .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط faezeh|

پاسخ به دو سوال

در این نوشتار بر آنم تا به دو سوال پاسخ گویم این که سوژه چگونه تکوین می یابد و این پرسش که چگونه امکان خروج از هژمونی امکان پذیر است . برای پاسخ به سوال نخست از آرا ی آلتوسر در کتاب ایدئولوژی و سازو کار های ایدئولوژیک دولت  استناد جسته ام و به  سوال دیگر با استفاده از آرا  گرامشی در کتاب های :گرامشی نوشته جیمز جول و مقاله تونی بنت  با عنوان فرهنگ عامه و باز گشت به هژمونی در  کتاب در باره مطالعات فرهنگی  پاسخ خواهم داد .

بنا به نظر آلتوسر دستگاه اقتصادی عامل اصلی تلقین ایدئولوژی به توده هاست . او معتقد است هر نظام اجتماعی می باست نیروهای مولد و و روابط تولید موجود را بازتولید کند در غیر این صورت بازتولید ابزار تولید امکان پذیر نیست . یکی از ابزار های مهم تولید نیرو های کار هستند  . باز تولید آن ها تنها از طریق پرداخت دست مزد آ ن ها امکانپذیر نیست چرا که نیروی کار باید در قالب تخصص های گوناگون باز تولید شود این شیوه از بازتولید خارج از پروسه تولید و از طریق نظام آموزشی انجام می شود . در این محیط آموزشی نه تنها تخصص نیروی کار بازتولید می شود بلکه  فرمانبری از ایدئولوژی یا عملگری این ایدئولوژی هم باز تولید می شود .  از این رو آلتوسر ادعا می کند که مدرسه سازو برگ غالب ایدئولوژیک دولت را تشکیل می دهد سازوبرگی که در بازتولید مناسبات تولید شیوه تولید سرمایه داری که هستی آن را مبارزه طبقاتی تهدید می کند دارای نقش تعیین کننده است .تعریف آلتوسر از ایدئولوژی که مدرسه تنها یکی از نهاد های اجرایی آن در سطح دولت است بدین گونه است که آن نظام ایده ها یا بازنمود هایی است که بر اندیشه فرد یا گروه اجتماعی تسلط دارد . آلتوسر در ضمن بیان می کند که انسان ها در ایدئولوژی شرایط هستی واقعیشان را به صورت تخیلی بازنمایی می کنند  وآلتوسر علت این بازنمایی تخیلی را وجود افکار دغلکار در طبقه مسلط ذکر می کند که می خواهند سلطه و بهره کشی مردم را با بازنمایی دروغین از جهان انجام دهند به عبارتی می خواهند افکار را با تسلط به تخیلات به فرمان خویش درآورند  ویژگی دیگری که آلتوسر در مورد ایدئولوژی به آن اشاره می کند هستی مادی است بدان معنا که با در نظر گرفتن یک سوژه می گوییم که هستی ایده های مورد باور او هستی مادی است .

با توجه به این مقدمات و استناد به این که ایدئولوژی هستی مادی دارد می توان پاسخ به سوال اول را اینگونه داد که سوژه با قرار گرفتن در نهاد های ایدئولوژک  تکوین می یابد  . بدین طریق که فرد وقتی خود را در یک سازو برگ ایدئولوژیک  مادی قرار دهد  و کنش هایش را با توجه به اعمالی انجام دهد که مناسک مادی آن سازو برگ آن ر ا انتظام بخشیده اند  دراین جاست که فرد به مثابه سوژه ای آزاد مورد خطاب (استیضاح) قرار می گیرد خطاب کردن افراد به عنوان سوژه  هستی سوژه دیگر را مفروض می گیرد که این همان سوژه اعظم است که در کانون ایدئولوژی مستقر شده است  سوژه ای که در آن هر شخص می تواند خود را ببیند و چون ایدئولوژی ضمانت می دهد مقصود افراد همان سوژه اعظم است فرد آزادانه خود را تحت فرمان آن سوژه اعظم قرار می دهد و آگا هانه تبعیت خود را می پذیرد و در نتیجه سوژه باید تنها از عهده کنش ها و کردارهای فرمانبری خود برآید  بنابراین وقتی سوژه تکوین یافت به تنهایی عمل می کند. سوژه تکوین یافته در هر نظام اجتماعی زیر سلطه هژمونی آن جامعه قرار دارد  این که چگونه  امکان خروج ازهژمونی امکان پذیر است سوالی است که در بخش بعدی پاسخ داده می شود .

به نظر من امکان خروج از هژمونی ای امکان پذیر است ولی امکان  خروج از هژمونی به طور کامل ممکن نیست  وبه عبارت روشن تر وقتی طبقه حاکم عوض می شود ما از هژمونی آن گروه مسلط رها می شویم اما بلافاصله  تحت سلطه هژمونی طبقه حاکم جدید قرار می گیریم . چرا که زندگی دریک   جامعه مدنی چنین خاصیتی دارد .لذا توجه خود را به این سوال معطوف می کنیم چگونه امکان خروج از هژمونی یک گروه حاکم  میسر می شود .

روشنفکران هر جامعه از بهتری افرادی اند که می توانند به افراد کمک کنند از هژمونی یک گروه  حاکم خارج شوند .این روشنفکران به طور حتم می بایست روشنفکران  ارگانیک با شند . این ها به گفته گرامشی همان روشنفکران سنتی اند که جهت حرکت تاریخ را درک کرده اند  روشنفکرانی که طبقه  انقلابی آن ها را بالا می برد تا به عنوان رهبرانش خدمت کنند این گفته گرامشی معید این مطلب است که تاریخ توسط نخبگان روشنفکری که از توده ها مجزایند ساخته نمی شود بلکه توسط روشنفکرانی ساخته می شود که می دانند باید پیوند ارگانیک خود را با توده های مردم در سطح ملی برقرار کنند .لذا روابط فرهنگی و ایدئولوژیک بین طبقه فرادست و فرو دست در جامعه سرمایه داری بیش از آن که مبتنی بر سلطه یکی بر دیگری باشد نمایانگر نوعی مبارزه برای کسب هژمونی یعنی دست یابی به رهبری اخلاقی فرهنگی فکری و سیاسی کل جامعه از جانب طبقه حاکم و کارگر است نکته ای که در این جا قابل تامل است این است که اعضای طبقه فرودست هیچ گاه با یک ایدئولوژی در سطح ناب آن رو به رو نیستند و چنین نیست که به دست ایدئولوژی طبقه مسلط سرکوب شوند چرا که طبقه حاکم تا آن جا می تواند طبقه هژمونیک باشد که به ارزش ها و فرهنگ های طبقات متعارض امکان حیات دهد و فضایی  را برای آن ها فراهم کند البته امکان حیات دادن به آن ها به شکل دگرگون کردن و ادغام کردن ارزش های  آن ها در ارزش های خود است تا بدین وسیله از تجلی و کارکرد کامل دلالت های این ارزش ها جلوگیری کنند .در هر صورت روشنفکران با ایجاد رفرم در آگا هی افراد زمینه را برای استقرار قدرت سیاسی جدید فراهم می کنند  اما موفقیت آن ها زمانی چشمگیر تر میشود که رهبری فکری و اخلاقی خود را مستقر کنند بدان معنا که سایر طبقات را به پذیرش ارزش های اخلاقی سیاسی و فرهنگی مختص به خود ترغیب کنند .

 در نتیجه می توان گفت سوژه در یک نهاد ایدئولوژیکی  تحت استیلای یک هژمونی خاص تکوین می یابد و به کمک روشنفکران ارگانیک  امکان خروج از هژمونی برایش فراهم می شود ولی بلافاصله تحت سلطه هژمونی دیگر قرار می گیرد که همین روشنفکران ارگانیک واضع آنند و این خاصیت زندگی در یک جامعه مدنی است .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط faezeh|

 

آیا ساز و برگ های دولت در راستای  هژمونی طبقاتی اند

آلتوسر و گرامشی هر دو به این حقیقت پی برده بودند که طبقه حاکم به هر شیوه ای متوسل می شود تا سلطه خود را بر طبقه زیر دست اعمال کند وهدف این طبقه باز تولید شرایط هستی خود است .آلتوسر به ساز و برگ ها توجه کرد و این در حالی بود که گرامشی به هژمونی متوسل شد .اما هر دو یک چیز را به دو شکل مختلف بیان می کردند .آلتوسر معتقد بود دولت برای بازتولید شرایط تولید از دو نوع ساز و برگ استفاده می کند .ساز و برگ دولت و سازوبرگ ایدئولوژیک دولت . گرامشی معتقد بود دولت برای بازتولید سلطه فرهنگی خود از ترکیبی از رضایت و قدرت استفاده می کند .هر دو به بازتولید توجه داشتند وجه تفاوتشان این بود که آلتوسر بیشتر حوزه اقتصاد را مورد توجه خود قرار می داد و به بازتولید شرایط تولید و نیروی کار توجه می کرد واین درحالی بود که گرامشی به بازتولید هژمونی توجه کرد .قدرت را در مفهوم هژمونی طبقاتی  می توان مترادف با سرکوب  در مفهوم سازو برگ دولت آلتوسر قرار داد به  عبارتی هر دو مدعی بودند نهاد های سیاسی ارتش دادگاه ابزارهای اند که دولت هنگامی که بخواهد اعمال قدرت کند از آن ها برای سرکوب استفاده می کند . این در حالی است که ساز و برگ ایدئولوژیک دولت در دیدگاه آلتوسر را می توان مترادف با رضایت در هژمونی گرامشی ذکر کرد .این مفهوم بدان اشاره دارد که نهاد های فرهنگی مانند نظام آموزش و پرورش  خانواده رسانه ها و ...هرکدام به نوبه خود از طریق رهنمود های فکری و اخلاقی  ایدئولوژی طبقه حاکم را به خورد طبقه تحت سلطه می دهند به گونه ای که با رضایت آن ها همراه باشد و بدین منظور اجماع و وفاق عمومی حاصل می شود . آلتوسر این نهاد های ایدئولوژیک را برخلاف نهاد های سرکوب متکثر می بیند اما معتقد است همه آن ها حول محور ایدئولوژی طبقه تحت سلطه گرد آمده اند .

جایی که تمایز این دو را می توان نشان داد این است که آلتوسر نهاد های سرکوب و ایدئولوژیک را مربوط به دولت می داند و این در حالی است که گرامشی دولت را تنها مجاز به کاربرد قوه قهریه می داند و جامعه مدنی را مسئول هژمونی .

سوالی که می توان در این جا مطرح کرد این است که چگونه گرامشی هژمونی را ترکیبی از رضایت و قدرت می داند  اما در عین حال مدعی است که قدرت را تنها دولت با نهاد های سرکوبش می تواند اعمال کند و از این لحاظ از جامعه مدنی که هدفش تولید هژمونی است جدا می شود . اگر او هژمونی را مخصوص جامعه مدنی و سلطه و اعمال قدرت را مخصوص دولت می داند بایستی قدرت را از ساختار هژمونی حذف و تنها رضایت را در بطن هژمونی قرار می داد

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط faezeh|

چرا این سوال مطرح می شود که معرفت معتبر چگونه حاصل می شود ؟

هابر ماس معتقد است نظام اجتماعی سریع تر از جهان زندگی عقلانی شده در نتیجه زندگی تحت چیرگی یک نظام عقلانی شده درآمده است بر اساس همین وضع زندگی روزانه دچار فقر گشته و جهان زندگی بی مایه گشته است .  اومدعی  است در حالی که تکامل معرفت علمی فنی اداری قادر است رشد و ظهور نیروهای تولید را توضیح دهد تنها به کارگیری معرفت اخلاقی است که می تواند سازماندهی روابط تولید با چهار چوب نهادی جامعه را تشریح کند . هابر ماس مدعی بود که نهاد ها هنگامی به شیوه موثر عمل می کنند که انسانها واجد مجموعه مناسبی باورها انگیزه ها و ارزش هاست. یکی از نگرانی ها در سطح فرهنگ همان است که هابر ماس مشروع سازی می خواند . مشروع سازی یک نظام فکری است که نظام سیاسی آن را ایجاد می کند و از جهت نظری با یک نظام دیگر تقویت می شود تا از نظام موجود پشتیبانی کند . مشروع سازی ها برای این طراحی شده اند که نظام سیاسی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شود تا کسی پی نبرد در پشت پرده چه اتفاق هایی رخ می دهد. .  هابر ماس معتقد است تحریف ایدئولوژیک پنهانی است و به وضوح خود را در فرایند تاویل و تفسیر آفتابی نمی کند او هشدار می دهد که باید مراقب تاویل و تفسیر معصومانه ای باشیم که که بدون تردید به روابط قدرتی گره خورده اند که در جامعه ما پنهان هستند . هابرماس معتقد است فهم و زبان بر پایه بنیان های عمیق و مجزایی مبتنی است و ممکن است فهم به واسطه تاثیر این عوامل پنهان دچار تحریف شود . هابر ماس معتقد به میزانی که ارتباط زبانی جهت گیری به سمت اجماع مبتنی بر توسل به استعداد صرف  را در نظر می گیرد خرد جز جدایی ناپذیر از ابعاد زندگی روزمره خواهد بود.

معرفت معتبر چگونه حاصل می شود ؟

دست یابی به معرفت صحیح را از نظر هابرماس می توان در کنش ارتباطی یافت که هدف آن دست یابی به تفاهم ارتباطی است . هابرماس با تاکید بر ارتباط مبنای کار خود را ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار قرار داد .او بر این عقیده بود که علت اصلی ارتباط تحریف شده مشروع سازی و ایدئولوژی است . یکی از مشکلات اصلی از نظر هابر ماس این است که تحریف ایدئولوژیک پنهانی است و به وضوح خود را در فرایند تاویل و تفسیر آفتابی نمی کند . او بر این عقیده است که فهم به مثابه گفت و گو است و به تاثیر گذاری بستر ایدئولوژیک بر فهم تاکید داشت .از این رو می توان گفت تاریخ مند بودن معنای اجتماعی برای او از ارزش بالایی بر خوردار بود و از این رومخالف آرا پوزیتیویست ها بود که سعی داشتند بستر تاریخی پدیده ها را از هر فهمی حذف کنند.   نقطه پایان فراگرد تکاملی هابرماس یک جامعه عقلانی است و عقلانیت به معنای از میان برداشتن موانعی است که ارتباط را تحریف می کند نظامی از ارتباط که در آن افکار آزادانه ارایه می شوند و در برابر انتقاد حق دفاع داند . هابر ماس از آن جا که هدف خود را تنظیم برنامه ای نظری در جهت بازسازی مادی اندیشی تاریخ قرار داده بود  در صدد بود از نظریه انتقادی به مثابه شکلی از خرد دفاع کند او امیدوار بود که نظریه انتقادی را به تجلی خرد درونی بدل سازد

منابع

فلسفه علوم اجتماعی  قاره ای

کشاکش آرا در جامعه شناسی

نظریه های جامعه شناسی جرج ریتزر

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط faezeh|

مکتب فرانکفورت با توجه به دسته بندی نظریه ها توسط هورکهایمر به نظریه های سنتی که هدفشان تلاش برای بقا و نظریه های جدید که با هدف پیشرفت جامعه در جهت روشنگری پدید آمده اند در دسته نظریه های جدید قرار می گیرد . نظریه های جدید انتقادی اند و جوهر نظریه انتقادی نقد درونی است بدین معنا که یک پدیده را با واقعیتش که در تقابل با هدفش قرار دارد مواجه می کند .نظریه انتقادی از طرف دیگر بر توهمات و عدم عقلانیت جامعه ما انگشت می گذارد به همین ترتیب نمی تواند سخن منسجمی راجع به این که رهایی در جامعه مان چگونه خواهد بگوید اما می تواند نشان دهد که چه شد جامعه ما از رهایی باز ماند . مکتب فرانکفورت از این رو در دسته بندی اخیر قرار می گیرد که  روشنگری را به نقد می کشد  و سرکوبی فرهنگی  مردم در جامعه نوین هدف اصلی این انتقاد است . این مکتب مدعی می شود که روشنگری که پیام آور علم و عقلانیت برای آزادی و رهایی بشر است نه تنها در هدف خود موفق نیست بلکه این ابزار های روشنگری برای از بین بردن آگاهی به کار برده می شود . فرانکفورتیان مدعی اند در جامعه سرمایه داری استحکام بت وارگی کالا  غلبه ارزش مبادله و رشد سرمایه داری فرهنگ را به صنعتی تبدیل کرده  که به سلیقه و اولویت توده ها شکل بخشیده و به این ترتیب با تلقین مطلوب بودن نیاز های غیر واقعی ناخود آگاه مردم را سازماندهی می کند . در این جا می توان به آرا آدورنو یکی از نظریه پردازان این مکتب استناد جست که مدعی است صنعت فرهنگ مشوق بی محتوایی پوچی و هماهنگی فرهنگ مردم است و معتقد است نادیده گرفتن این صنعت تسلیم شدن به ایدئولوژی آن است که فاسد کننده  کنترل کننده و خنثی کننده فکر است  و قدرت آن به حدی است که یکرنگی و یکسانی را جانشین هوشیاری می کند . هابرماس یکی دیگر از نظریه پردازان این  مکتب هم در مورد ایدئولوژی این صنعت اذعان می دارد که  این ایدئولوژی تحریف گر باعث تنگ مایگی و محدودیت قالب و فرم خرد می شود نه به این معنا که افراد باورهای نادرستی پیدا می کنند بلکه به این ترتیب که از استدلال برای باور به هر عقیده ای شانه خالی می کنند  از این رو خرد انتقادی حوزه عمومی محو می شود . هابرماس بر این عقیده است که تحلیل رفتن قدرت استدلال به شکل پارادوکس گونه ای نوعی ایدئولوژی است که منافع و علایق سرمایه داری متاخر را تامین می کند .

با توجه به آن چه  ذکر شد در پاسخ به این سوال که فرهنگ چگونه محفلی برای نقد فراهم می کند می توان این گونه استدلال کرد که در جامعه سرمایه داری چون فرهنگ تبدیل به صنعتی برای یکسان سازی  و هماهنگی افراد شده و در جهت منافع سرمایه داری خرد  انتقادی حوزه عموی را نفی می کند  در آن راستایی نیست که روشنگری هنگام ظهورش نوید آن را داد یعنی رهایی و آزادی بشر. بلکه بیشتر در صدد سرکوبی فرهنگی مردم گام بر می دارد .  فرانکفورتیان معتقدند فرهنگ در جامعه سرمایه داری هدف بقا را دنبال می کرد بدان معنا که نهاد ها چه در جامعه آمریکا و چه در آلمان در پی هیچ امر خیر هیچ اخلاق و هیچ روشنگری نبودند آنها صرفا به همان چیزی که بودند یعنی ماشین های کار آمد تولید ثروت قانع بودند نتیجه این شد که نظریه پردازان انتقادی پذیرفتند که امکان نقد درونی وجود ندارد چون صنعت فرهنگ صرفا در صدد توزیع و تولید کار آمد یک کالا قرار دارد .  پس    این ادعا که  مکتب فرانکفورت از روشنگری نقد درونی می کند تکذیب می شود چرا که در جامعه سرمایه داری هیچ هدف بنیادینی جز تولید کالا وجود ندارد که قابلیت نقد درونی را داشته باشد . با مثالی این امر واضح تر می شود اگر کسی نتواند مطابق آرمان هایش زندگی کند دست کم قابل نقد است اما کسی که هیچ هدفی ندارد صرفا می تواند یک ماشین کارا و یک یک حیوان متخصص باشد که مطلقا امکان نقد آن وجود ندارد .

منابع :

 استریناتی دومینیک نظریه فرهنگ  عامه  ترجمه ثریا پاک نظر

فلسفه علوم اجتماعی قاره ای  ترجمه هادی جلیلی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط faezeh|


آخرين مطالب
» چهارشبه های نحس
» برج میلاد
» مشاهده
» قدرت از نگاه فوکو
» مطالعات فرهنگی
» خشونت نمادین مرحله ای فراتر از هژمونی
» آلتوسر و گرامشی
»
» هابرماس و معرفت معتبر
» مکتب فرانکفورت

Design By : Pichak