گزارشی برای مقاله

سرمایه اجتماعی و اندیشمندان 

یکی از متقدمان طرح نظریه سرمایه اجتماعی را هنی فن می دانند که در سال 1920این واژه را ابداع کرد و آن را شامل دارایی هایی می دانست که در زندگی افراد خیلی به حساب می آیند مانند حسن تفاهم رفاقت و دوستی  احساس همدردی و روابط اجتماعی در افراد و  خانواده ها

پونتام سرمایه را به عنوان مجموعه ای از ارتباط های افقی بین افراد می بیند که همکاری در جهت کسب منابع متقابل را در اجتماع تقویت می کند .

کلمن نظریه عمومی تری از سرمایه اجتماعی مطرح می کند که در آن همکاری های عمودی هم پوشش داده می شود .سرمایه اجتماعی نشان می دهد که چگونه ساختار اجتماعی یک گروه می تواند به عنوان منبعی برای افراد گروه عمل کند .او اعتماد –اطلاعات اختیار و تعهد یک گروه را لازمه سرمایه اجتماعی می داند.او دو عامل را در شکل های مختلف سرمایه اجتماعی مشترک می داند :

-همه آن ها جنبه هایی از ساختار را در بر می گیرد .

-همه آنها انجام اقدامات خاصی را توسط عاملان آن تسهیل می کند .

تفاوت بین سرمایه اجتماعی و سرمایه انسانی از دیدگاه شولر

سرمایه اجتماعی

سرمایه انسانی

تاکید بر شبکه روابط بین افراد

تاکید بر عامل فردی

ارزیابی خود را از دید گاه ارزش ها و هنجارهایی می نگرد که به طور اجتماعی شکل گرفته اند

فرض را بر منطق انتخاب و شفاف بودن اطلاعات می گیرد

استحکام تعهدات دو جانبه بین افراد و گروه ها و مشارکت مدنی را مبنای اندازه گیری قرار می دهد

داده ها را براساس سالهای آموزش با تعداد مهارت های افراد اندازه گیری می کند

بازده را بر اساس کیفیت زندگی می سنجد

بازده را بر اساس درآمد فرد یا سطوح بهره وری اندازه گیری می کند

 

مفاهیم مشترک در تعاریف سرمایه اجتماعی

مشارکت در شبکه ها –بده بستان بین افراد –اعتماد –هنجار اجتماعی –استفاده از منابع مشترک و کنش گرایی.

منبع:

شریفیان ثانی مریم 1380سرمایه اجتماعی (مفاهیم اصلی و چهار چوب نظری ) رفاه اجتماعی فصل نامه علمی و پژوهشی سال اول

قواعد روش دورکیم قسمت سوم

پدیده های بهنجار و نا بهنجار

علم هنگامی که می خواهد به مشاهده پدیده ها بپردازد با دو دسته پدیده سر و کار دارد پدیده های بهنجار و پدیده های نابهنجار .تنها وسیله حکم در مورد پدیده ها این است که باید آن ها را به مفهوم کلی که بر آن ها حاکم است مربوط کنیم و از طریق استدلال قیاسی به حکم در باره آن ها بپردازیم . برای آن که بدانیم چه چیز مطلوب است دخالت آن چه نا خود آگاه ما القا می کند ضروری است .بدین ترتیب می بینیم که چگونه می شود در جامعه شناسی و تاریخ پیشامد ها را بر حسب احساسات خود گوارا و ناگوار شمرد .این گونه تعریف از امور بهنجار و نابهنجار نقصشان این است که چون می خواهد پیش از هنگام به ذات پدیده برسد از این رو قضایا را چه درست و  چه نادرست مسلم می انگارد . در صورتی که برای شناختن پدیده باید بتوانیم تنها نشانه خارجی و مستقیما قابل درک را پیدا کنیم تا در آن بتوانیم دو دسته از امور را ازهم باز شناسیم .

پدیده بهنجار بنا به تعریف دورکیم در زمان و مکان عمومیت دارد .عمومیت علاوه بر آن که مشخصه خارجی پدیده بهنجار است خود پدیده ای تبیین پذیر است .پس باید بعد از اثبات مستقیم پدیده مذکور به وسیله مشاهده به تبیین آن بر آییم .

پدیده نا بهنجار در صف اقلیت قرار دارد و در زمان و مکان کاملا استثنایی است . باید جامعه شناس  بداند عمومی ترین صورت که فلان پدیده به خود می گیرد چیست و سپس هر نوع اختلاف از آن را نا بهنجار تلقی کند .فایده تشخیص بهنجار از نا بهنجار این است که راه عمل بدین وسیله روشن می شود .

در جدید ترین اجتماعات قانون بهنجار از نا بهنجار بنا به تعریف ناشناخته است زیرا این اجتماعات هنوز تاریخ خود را طی نکرده اند و در دانستن این که آیا این پدیده بهنجار است یا نا بهنجار تکیه گاهی ندارند . در چنین حالتی جامعه شناس پس از آن که از راه مشاهده مسلم ساخت که فلان واقعه عمومیت دارد باید به شرایطی برگردد که در گذشته موجب این عمومیت بوده اند و ببیند آیا این شرایط هنوز هم وجود دارد یا تغییر کرده است . اگر شرایط در حال حاضر بود آن پدیده بهنجار و اگر نبود آن پدیده نا بهنجار است .

برای آن که بتوان پدیده ای را بهنجار دانست باید این واقعه مفید و ضروری تشخیص داده شود و این تشخیص از روی نمونه بهنجار است .برای مثال جرم در همه اجتماعات دیده می شود .ولی اعمالی که جنبه جنایی دارند در همه جا یکسان نیست .وجود مجرمیت بهنجار است به شرط آن که جرم برای هر نمونه به میزانی برسد و از آن میزان تجاوز نکند . قدرتی که وجدان اخلاقی از آن بهره مند است نباید بیش ازاندازه باشد وگرنه هیچ کس جرات نخواهد کرد در آن دست ببرد .برای آن که این قدرت بتواند تحول یابد باید جنبه خاص فرد امکان خود نمایی داشته باشد پس لازم است مجرم ویژگی خود را ظاهر کند .مجرم عنصر خارجی و ناسازگار نیست که به اجتماع در آمده است او عامل عام و عادی حیات اجتماعی است .

در حقیقت کار مستقیم علم مطالعه نمونه بهنجار است و برای این کار باید عمومیت پدیده ها را ملاک و ضابطه بهنجار بودن بشمارد .دورکیم می گوید روش او هم عمل و هم اندیشه را منظم می کند اگر مطلوب ما موضوع مشاهده نباشد بلکه قرار باشد از راه نوعی حساب ذهنی تعیین گردد و چون کمال هیچ حدی نمی پذیرد هدف بشریت به بی نهایت کشیده می شود .پس کار جامعه شناس مثل یک پزشک است باید از راه بهداشت مناسب از بروز بیماری ها پیشگیری کند و هنگام بیماری در درمان آن ها بکوشد .

 

 

 

قواعد روش دورکیم(قسمت چهارم)

واقعه اجتماعی را  جز از روی نوع اجتماعی معین نمی توان بهنجار یا نا بهنجاروصف کرد . پس کار جامعه شناس تشکیل این نوع است .نوع جامع دو معنی است وحدت : از لوازم هر تحقیق حقیقتا علمی است و اختلاف :که در وقایع مشهود است . این بدان معناست که صفات نوعی در همه انواع یک نوع یکسان است و انواع باهم فرق دارند .

در نخستین نگاه ممکن است تصور شود که برای تشکیل انواع اجتماعی تنها یک شیوه در دست است و آن این که هر اجتماع مخصوص را مطالعه کنیم و به وصف کامل آن بپردازیم و بعد اوصاف را باهم بسنجیم سپس از روی اهمیت نسبی آن ها این نا همانندی ها را در گروه های مشابه طبقه بندی کنیم در واقع نوع چیزی جز خلاصه افراد نیست .

دورکیم معتقد است برای طبقه بندی باید صفات واقعا اساسیی را انتخاب کنیم . اجزای سازنده هر جامعه اجتماعاتی ساده تر از خود خود این جامعه اند .پس هر گاه ساده ترین اجتماعات را بشناسیم برای طبقه بندی باید شیوه ترکیب این جامعه را با خود و ترکیب عناصر آن با یکدیگر دنبال کنیم .طبقه بندی باید از توده های اجتماعی نوع اول یعنی از بسیط ترین اجتماعات آغاز شود .

از نظر اسپنسر تعریف جامعه بسیط تقریبا محال است .چون بسیط بودن به معنای ابتدایی بودن سازمان است درصورتی که نمی توان زمان را مشخص کرد .بسیط بودن بسته به حکم ارزشی ماست .او این گونه جامعه بسیط را تعریف می کند :جامعه بسیط جامعه ای است که کل واحدی را تشکیل دهد و به جامعه دیگر مقید نباشد و اعضای آن با هم همکاری کنند .چون اقوامی که این شرط را د ارندبسیارند .اسپنسر همه اجتماعات کم تمدن را با این تعریف به هم می آمیزد .

از نظر دورکیم کلمه ساده در صورتی معنی معلوم و معینی دارد که هیچگونه جزیی در آن مستور نباشد .پس جامعه ساده جامعه ای است که شامل اجتماعات دیگری ساده تر از خود نباشد و در آن هیچ اثری از تقسیمات قبلی نباشد .دورکیم اردو را ساده ترین جامعه می داند .به نظر او این پروه پروتپلاسم دقایع اجتماعی است و بنابراین پایه طبیعی هر طبقه بندی است .

برای تشخیص یک نوع باید نخست اجتماعات را از روی میزان آن ها طبقه بندی کرد و اجتماعات کاملا بسیط و یک بخشی را اساس کار قرار داد سپس در درون این طبقات به تشخیص انواع گوناگون پرداخت.دورکیم در نهایت نتیجه می گیرد که حدود نوع در اجتماع به روشنی و قاطعیت نیست .

رویکرد انتقادی و رهایی بخش در اندیشه مارکس

مارکس پیام آور جهانی انسانی

مارکس را اگر جامعه شناسی بدانیم که بیشتر   برای جامعه شناسی زیست تا از قبل آن زیاد به بیراهه نرفته ایم .چرا که قسمت اعظم در به دری هایش برای این بود که پرده از حقایقی بر می داشت که به مذ اق طبقه  بورژوا خوش نمی آمد. او چیزی را در آینده جامعه می دید که کمتر کسی حتی جرئت فکر کردن به آن را داشت .در جامعه ای که بورژوا اکثریت را به بند زنجیر کشیده بود او آینده را زیر سلطه پرولتاریا می دید و نظراتش به کارگران امید زندگی بهتر می داد .مارکس هم خود بر این عقیده بود که جامعه بر ارتباط میان اشخاص متکی است اما  نظرش این بود که این ارتباط در جامعه سرمایه داری مثبت نیست چرا که در این جامعه هیچ پیوندی بین انسان با انسان باقی نمانده است به جز سود جویی عریان و نقدینه بی احساس  .رویکرد انتقادی او در این حقیقت نهفته بود که در این جامعه کسی که کار می کند چیزی به دست نمی آورد و کسی که چیزی به دست می آورد کاری نمی کند .از نظر او پول کل جهان را از ارزش تهی ساخته است و تبدیل به سرشت بیگانه شده کار و زندگی انسانی شده است . پول در جامعه سرمایه داری مانع آزادی انسان است برای همین او به مطالعه نقادانه اقتصاد پرداخت .انقادش به اقتصاد دانان کلاسیک این بود که آن ها از این حقیقت غافل بودند که فرایند تولید به جای آن که به دست انسان تولید شود بر انسان سروری می کند . او کل زندگی اقتصادی را شکل اصلی از خود بیگانگی انسان می دید و در واقع بیشتر عقایدش را در پوشش اقتصادی می پیچید برای همین برخی به او انتقاد کرده اند که او اثر عوامل غیر اقتصادی مثل فرهنگ را نادیده گرفته است .اما باید توجه داشت که اهمیت افتصاد برای او تنها از این جهت بود که این علم طرز کار از خود بیگانگی را بهتر نشان می دهد و به علاو ه اعتقاد مارکس به نیرو های مولد که همان زیربنا ی اقتصادی است  مولد میراثی بود که از ریشه داشتن نظریه مارکس درفلسفه هگل ناشی می شد چون برای هگل آن چه در سطح ذهن ایجاد می شد علت اصلی همه چیزهای دیگر است .

تیزبینی اش به اقتصاد بود که او را نسبت به جامعه سرمایه داری حساس کرده بود چون می دید پیشرفت سرمایه داری باعث استثمار و از خود بیگانگی کارگران شده و این یعنی پسرفت اجتماعی کارگران . پس از نظر او راه حل این بود  که سرمایه داری باید تغییر کند . او خود بر این عقیده بود که وظیفه جامعه شناس تفسیر جهان نیست بلکه تغییر جهان است . از نظر او سرمایه داری حتی با بالا بردن دستمزد ها هم دیگر نمی تواند کاری کند چون این کار تنها مواجب بهتر بندگی است نه چیز دیگر . برای همین است که انقلاب اجتماعی از نظر او در نتیجه خود منطق سرمایه داری رخ خواهد داد   .امحاء مالکیت خصوصی از نظر مارکس تنها راه باقی مانده است.او قدرت این انقلاب اجتماعی را در دستان پرولتاریا می دید . توجه او به پرولتاریا از سرترحم و احساسات نبود بلکه برای این بود که آن را یک نیرو می دید که می بایستی به معرفت و شناخت دست یابد و به آن غنا بخشد . از نظر او این انقلاب شیوه تولید فارغ از تعارض را مستقر خواهد ساخت و دیگر فرصتی برای استثمار نخواهد بود چرا که وسایل تولیدی در دستان طبقه کارگر قرار خواهد گرفت و ثروت جوامع در راه نفع تمامی جوامع مصرف خواهد شد. مارکس وضعیت کمونیست را انسان آزاد در جامعه آزاد می نامد . برای همین او را پیام آور جهانی انسانی لقب داده اند . اما تاکنون در جهان هیچ جامعه کمونیستی بنا به تعریف مارکس به وجود نیامده است .

منابع

سیدمن استیو(1386) کشاکش آرا در جامعه شناسی

کرایب یان(1382) نظریه اجتماعی کلاسیک

سینگر پیتر(1379) مارکس

مک للان(1362)  کارل مارکس

نگاهی به اندیشه بوردیو در مورد سرمایه

سرمایه در اندیشه بوردیو

مقصود بوردیو از بسط مفهوم سرمایه استفاده از آن در نظام مبادله گسترده ای است که در آن انواع گوناگون سرمایه در شبکه های پیچیده ای منتقل شده یا در درون و بیرون از میدان ها عمل می کنند . سر مایه همان انرژی است که باعث توسعه میدان می شود و توان لازم برای اجرای اصول حاکم بر میدان را  فراهم می کند  بوردیو از چهار نوع سرمایه سخن می گوید که عبارتند از سرمایه اقتصادی- سرمایه اجتماعی -سرمایه فرهنگی و سرمایه نمادین . تفاوت سرمایه اقتصادی و نمادین از نظر بوردیو این است که سرمایه اقتصادی ارزش ذاتی ندارد و وسیله ای برای کسب هدف دیگر است اما سرمایه نمادین از طریق ارزش ذاتی داشتن ابزاری بودن خود را نفی می کند . می توان در این جا  به این نکته اشاره کرد که سرمایه های نمادین  را نمی توان از شخص جدا کرد و این سرمایه ها تنها با گذشت زمان حاصل می شوند .

برای درک نظریه سرمایه بوردیو دو شیوه مختلف وجود دارد :

-ارزش ذائقه و سبک زندگی برخی گروه های اجتماعی بالاتر از دیگران قرار می گیرد به طوری که مزایای اجتماعی برای آنها فراهم می کند .

-شکل های سرمایه مانند سرمایه فرهنگی از طریق تفاوت بین گروه های اجتماعی قابل درک است .

از نظر بوردیو انواع گوناگون سرمایه می توانند شکل های مختلف داشته باشند .

سرمایه می تواند عینیت یابد مانند انواع گوناگون دست ساخته های بشر مثل نمایشگاه –کتاب

سرمایه می تواند تنیده باشد (جسمیت یافته).یعنی اصول یک میدان با جسم و بدن شخص به صورت میل لحن بیان یا حرکات بدن وطرز برخورد وسبک زندگی در آمیخته شده باشد .

-سرمایه می تواند به شکل عادت واره باشد.یعنی ماهیت مادی نداشته باشد بلکه شامل گرایشات و تمایلات باشد .شکل گیری عادت واره اساسا در خانواده اتفاق می افتد .برای بوردیو مهم ترین امر تحصیلات است چون سرمایه در تحصیلات نهادینه می شود . عادت واره عامل دگر گونی عمیق و پا یدار زندگی انسان است .شکل گیری سرمایه فرهنگی مستلزم به کارگیری طولانی مدت عادت واره اجتماعی است .نابرابری وابسته به سرمایه فرهنگی نا توانی در کسب سرمایه را نشان می دهد که خود بازتاب دهنده پیشین در مالکیت سرمایه فرهنگی است .

شکل های سرمایه باید در نهایت همانند اجزای کل دیده شوند نه این که سه گونه مختلف از یک جزء باشند  .

از نظر بوردیو سرمایه اجتماعی به مهارت ها عادات والگو های زبانی مربوط می شود که فرد آن ها را در نتیجه استفاده از منابع اقتصادی به دست می آورد .این ما هستیم که به شیوه خاص حرف می زنیم و عمل می کنیم و سعی می کنیم که خودمان را از دیگران متمایز کنیم و این ها نتیجه طبقه ای است که در آن هستیم .

طبقه بر روی منطق های انتخاب هم اثر می گذارد .افراد یک خاستگاه اجتماعی لزوما یک چیز را انتخاب نمی کنند اما می دانند که چه چیز هایی می توانند باهم باشندو چه چیز هایی جدا. منطق های انتخاب به شکل درونی با آن چه سلطه فرهنگی و اجتماعی می نامیم در ارتباط است  یعنی در واقع این عادت واره است که این منطق را به وجود می آورد . منطق انتخاب می تواند تمایز یا  عوام گرایی را نشان دهد  .

منبع:

گرنفل مایکل (۱۳۸۹)مفاهیم کلیدی بوردیو

داغ ننگ(قسمت چهارم)

درس آموزی

افرادی که در داشتن یک داغ ننگ خاص باهم اشتراک دارند اغلب تجارب آموزنده مشابهی را با توجه به مشکلات خاص از سر می گذرانند و تغییرات مشابهی در تعریفشان از خود می دهند . در ابتدا فرد داغ خورده دید گاه های آدم های عادی را آموخته و درونی می کند .او تصویر کلی از این که داشتن یک داغ ننگ به چه معناست به دست می آورد . مرحله بعد مر حله ای است که فرد می فهمد خودش صاحب یک داغ ننگ خاص است و به تفصیل از پیامد داشتن آن آگاه  می شود .در این جا می توان برای فرد چهار الگوی جامعه پذیری نام برد :

فردی که با یک داغ ننگ مادر زادی متولد می شود و علی رغم یاد گیری و پذیرفتن معیار هایی که نمی توان آن ها را براورده کند در بطن موقعیت نا مطلوب خود جامعه پذیر می شود

-فرد داغ خورده ای که درون خانواده ای که ظرفیت ساختن محفظه ای برای فرد دارد متولد می شود . در این محفظه کودک می آموزد که به لحاظ مسائل اساسی مثل سن و جنس دارای هویت عادی است . نقطه عطف زندگی این فرد زمانی است که دیگر توسط حلقه خانوادگی محافظت نمی شود .و دراین زمان احتمال وقوع یک تجربه آموزنده افزایش می یابد و به شکل غیر منتظره مجبور می شود با نگاه جدیدی که مردم به سویش روانه می کنند رو به رو شود .در مواردی ممکن است وضعیت فرد به شکل نظام مندی فاش شود .

سومین الگوی جامعه پذیری در وجود فردی است که یا با گذشت زمان در طول زندگی داغ ننگ می خورد یا در می یابد که همیشه احتمال بد نام شدن او هست . این فرد به طور کامل و از قبل در مورد آدم عادی و داغ خورده آشنایی لازم را کسب کرده و ظاهرا مشکل خاص او در تعیین هویت مجدد خود و احتمالا عدم توانایی در پذیرش آن است . در این جا وظیفه خاص مطلع کردن فرد معیوب از این که در آینده قرار است به چه کسی شبیه شود به عهده حرفه پزشکی است .

چهارمین الگو در وجود افرادی بروز می کند که در بدو امر در یک جامعه بیگانه جامعه پذیرمی شوند و سپس مجبور می شوند شیوه دومی از انسان بودن را که از سوی افراد پیرامونشان برای آن ها شیوه واقعی و معتبر شناخته می شود بیاموزند .

وقتی فردی با گذشت زمان یک خود داغ خورده جدید می یابد ارتباطش که با آشنایان جدید حس می کند به تدریج جای خود را به اضطرابی می دهد که در رابطه با آشنایان قیم  حس می کند چون این دست از آشنایان به خاطر داشتن تصئیری از او که مربوط به گذشته است نه می تواند با او با یک ملاحظه گرصوری تعامل کند و نه او را مثل سابق بپذیرند .

آن مرحله تجربه ای که طی آن فرد متوجه می شود صاحب یک داغ ننگ است از این جهت جالب است که می تواند با افراد دیگر از همین دست ارتباط برقرار کند .هرچه هم این تماس ها موقتی باشد کفایت می کند که او بفهمد دیگرانی مثل خودش وجود دارند .مثلا شخصی که یک مرتبه دچار معلولیت جسمی شده می تواند در تماس با همدردانی قرار گیرد که بتواند خودش را بهتر از نظر جسمی و روانی اداره کند .

وقتی فرد می آموزد که چه کسانی را باید همتایان خود بداند احتمال دارد دچار ابهام شود .چون این افراد داغ خورده اند و شباهتی با افراد عادی که او فکر می کرد جزء آن هاست ندارند علاوه بر آن این افراد ممکن است ویژگی های دیگری هم داشته باشند که فرد نتواند خود را با آن ها سازگار کند .بنا براین ارتباط فرد داغ خورده با اجتماع غیر رسمی اش و سازمان رسمی متشکل از همتایانش ارتباطی سرنوشت ساز است . فرد داغ خورده ممکن است با روند درس آموزیش برخی تجارب گذشته را گزینش سپس به تفصیل روی آن کار کند تا در توجیه عقاید و عملکرد فعلیش نسبت به همتایان به او یاری رساند .نه تنها تجارب فرد بلکه حتی خواندن داستانی در مورد یک گروه خود تجربه ای فراهم می کند که می تواند مدعی سازمان دهی مجدد زندگی فرد باشد .  

داغ ننگ (قسمت سوم )

 

خودی ها و آگاهان

فرد داغ خورده که هویت اجتماعیش  مخدوش شده در بیشتر موارد درمی یابد که دیگران دلسوزی هم وجود دارند که حاضرند خود را با شرایط  زندگی او تطبیق دهند و بپذیرند که او ذاتا عادی است .این افراد را گافمن به  دو دسته خودی ها و آگاهان  تقسیم می کند .خودی ها افرادی اند که داغ ننگ مشابه دارند .این افراد با تجربه خودشان معنای این داغ را درک می کنند .فرد داغ خورده در میان آن ها احساس آرامش می کند.در عوض باید خود را به دنیای ناکامل قانع سازد .این افراد از نوشته هایی که احساسات مشترک آن ها را انعکاس دهند حمایت مالی می کنند . برای مثال در آمریکا برای بیشتر افراد داغ خورده نسخه ای از دیدگاهایشان که به لحاظ فرهنگی روی آن کار شده وجود دارد زیرا در آمریکا صرف نظر از این که یک دسته داغ خورده چقدر بد یا کوچک باشد گرایش اعضای آن احتمالا این خواهد بود که تا حدی در معرض نمایش عمومی قرار گیرند .آمریکایی های داغ خورده هر قدر هم که بی فرهنگ باشند تمایل دارند در یک دنیای با فرهنگ زندگی کنند .

اعضای یک دسته داغ خورده تمایل دارند عضو گروه هایی شوند که از یک دسته منشعب شده باشند .این گروه ها برای خود نمایندگانی دارند که یکی از وظایف این نمایندگان این است که عموم مردم را به استفاده از یک برچسب  اجتماعی ملایم تر برای خطاب به دسته مربوط ترغیب کند (برای مثال ناشنوا به جای کر) . گاهی اوقات این نمایندگان اگر خود به موفقیتی رسیده اند ضمن سخن از مشکلات افراد داغ خورده در مقام سخنگو این نکته را اثبات می کنند که یک فرد داغ خورده هم می  تواند انسان شایسته ای باشد و بدین شکل در معرض تحسین عمومی قرار می گیرند . .

نماینگان گروه داغ خورده بعد از حرفه ای شدن دو حالت دارند :ایشان چون مجبورند با نمایندگان دسته های دیگر تعامل داشته باشند ممکن است از دسته خود خارج و به دسته دیگر ملحق شده باشند .یا این که به لحاظ حرفه ای در معرفی دیدگاه مستمر دسته خود جهت گیری مستمر داشته باشند .در یک کلام نمایندگان می خواهند بگویند که موقعیت فردی که این داغ ننگ را دارد ارزش توجه دارد . البته باید یاد آور شد که عوامل دیگری هم وجو دارند که موقعیت زندگی افراد داغ خورده را یاد آور می شوند برای مثال  ممکن است موقعیت یک فرد داغ خورده به هر دلیلی سرزبان ها بیفتد در این حالت افرادی که با آن فرد داغ خورده در داشتن آن داغ اشتراک دارند در دسترس آدم های عادی قرار می گیرند و اعتبارشان دچار تغییر می شود .

گروه دوم نمایندگان افراد داغ خورده آگاهان هستند . این اصطلاح نخستین بار توسط هم جنس بازان به کار رفت .آگاهان افرا حاشیه نشینی هستند که فرد داغ خورده در مقابلشان نه نیاز به خجالت کشیدن دارد نه اعمال کنترل روی اعمال خویش .زیرا معتقد است علی رغم داشتن یک داغ ننگ با او همانند یک فرد عادی برخورد می شود . این فرد عادی شاید مجبور باشد قبل از آن که از منظر آن ها به شرایطشان نگاه کند یک تجربه منقلب کننده را پشت سر گذارد . این فرد باید منتظر بماند تا آن ها صلاحیتش را تایید کنند .گاهی اوقات برای پذیرش باید قدم نهایی از سوی طرف عادی برداشته شود .

یک نوع ازا فراد آگاه آگاهیشان بر می گردد به کار کردن در موسسه ای که یا به دنبال برآوردن نیاز افراد داغ خورده است یا به آن ها خدمات ارائه می دهد (مثل پرستاران یا فزیوتراپ ها )

نوع دیگر از این آگاهان کسانی اند که از طریق ساختار اجتماعی با یک فرد داغ خورده در ارتباط است .(برای مثال دختر یک مجرم یا والدین یک فلج)آنها گاهی اوقات در برخی ناکامی ها با فرد شریکند .چون یک داغ ننگ تمایل دارد از یک فرد داغ خورده به روابط نزدیک او تسری یابد بنابراین روشن می شود که چرا سعی می شود از چنین روابطی دوری جست . این افراد در راستای موقعیت یک فرد داغ خورده نمونه ای از یک الگوی عادی سازی را فراهم می کند . این ها نشان می دهند که افراد عادی تا چه اندازه می توانند در برخورد با یک فرد  د اغ خورده به بیراهه بروند و طوری با او رفتار کنند که انگار او هیچ داغ ننگی ندارد . این دسته از آگاهان که داغ ننگ حرفه ای دارند ممکن است از بسیاری از محرومیت ها ی متداول گروه حرفه ای اش آسیب ببیند و نتواند از ارتقای خود که دفاع معمولی در این شرایط است بهره ببرد .

داغ ننگ (قسمت دوم فصل اول (مفاهیم اولیه ))

داغ ننگ

کتاب داغ ننگ با نامه ای از دختری بدون بینی آغاز می شود دختری که بینی نداشتنش حالا داغ ننگی شده که راه خلاصی برایش باقی نگذاشته است .

داغ ننگ به اصطلاحی بر می گردد که یونانیان  در مورد علایمی به کار می بردند که روی بدن اشخاصی ایجاد می شد  که در وضعیت اخلاقی آن ها خصوصیتی غیر عادی و ناپسند وجود داشت . امروزه داغ ننگ بیشتر به خود رسوایی و ننگ اشاره دارد تا علایم بدنی ناشی از آن . ما در اجتماع گاهی با صفاتی در افراد روبرو می شویم که بین هویت اجتماعی بالفعل و بالقوه شان فاصله انداخته است .این صفت همان داغ ننگ است و با تصور قالبی ما از این که یک فرد چگونه باید باشد ناسازگار است . قدرت داغ زنی این صفت در روابط اجتماعی آن قرار دارد چون چنین صفتی می تواند به عادی جلوه دادن فرد دیگر کمک کند بنابراین فی نفسه نه خوشنام کننده است نه بدنام کننده .

انواع بدشکلی های جسمانی- نواقص و کمبود های مربوط به شخصیت و داغ ننگ قومی و قبیله ای داغ های  ننگی هستند که گافمن از آن ها سخن گفته است .افرادی که این داغ ننگ ها را دارند از دو حالت خارج نیستند یا می دانند که دیگران می دانند یا احتمال می دهند که دیگران در آینده ممکن است این داغ ننگ را بفهمند .

ما احساس می کنیم که فرد داغ خورده انسان کاملی نیست و بر همین اساس انواع تبعیض ها را علیه وی اعمال و فرصت های زیستی اش را از او می گیریم .ما حتی گاهی واکنش واکنش تدافعی او به موقعیتش را به عنوان نمود مستقیم نقص اش تعبیر می کنیم . ما عادت کرده ایم که از یک طرف به فرد داغ خورده دامنه ی گسترده ای از نواقص را نسبت دهیم و از طرف دیگر برخی صفات جذاب را که جنبه فوق طبیعی دارند. در مقابل فرد داغ خورده هم اغلب همان عقاید را درباره هویت خویش دارد که ما داریم این یک واقعیت محض است . این فرد خود را صاحب صفتی می بیند که به راحتی متوجه می شود که نباید داشته باشد در نتیجه شرمش افزایش می یابد .علاوه بر آن او در بسیاری از موارد متوجه می شود که افراد علی رغم آن چه به زبان می آورند نمی توانند پذیرشی که او انتظار دریافت آن را دارند به اوارزانی کنند . در این جا ست که فرد داغ خورده به طرق گوناگون به موقعیت خود واکنش نشان می دهند :

- گاهی سعی می کند آن چه را که به عنوان مبنای نقص اش محسوب می شود از بین ببرد در این راستا فرد در جریان یک فرایند طعمه سازی قرار می گیرد یعنی در معرض انواع مختلف خدمت رسانی های جعلی .

-فرد می تواند وضعیت خود را به شکل غیر مستقیم بهبود بخشد به این ترتیب که با صرف زحمات فراوان در آن حوزه هایی فعالیت می  کند که با توجه به ویژگی های جسمانی معمولا برای افرادی با نقص وی نا ممکن محسوب می شود .

-گاهی هم فر د سعی می کند یک تعریف غیر متعارف از ماهیت هویت اجتماعی خود به دست دهد .

-فرد می تواند از داغ ننگ خود برای توجیه شکست هایی که به دلایل دیگر اتفاق افتاده بودند بهره جوید هم به شکل کناره گیری از رقابت در اجتماع و هم به شکل شانه خالی کردن از بار مسئولیت پذیری اجتماعی .

-گاهی فرد مصائب خود را به شکل الطاف پنهان الهی تعبیر می کند به ویژه با این عقیده که تحمل رنج و مصیبت به او  درس زندگی می دهد

-در برخی موارد او محدودیت های آدم های عادی را مورد ارزیابی قرار می دهد و به این نتیجه می رسد که دیگران هم به رغم سلامتی از عیب مبرا نیستند .

گافمن در کتاب داغ ننگ با مسئله تماس های مختلط کار دارد یعنی لحظاتی که آدم های عادی و داغ خورده در یک موقعیت اجتماعی مشترک قرار می گیرند و قابلیت پیش بینی پذیری این گونه  تماس ها باعث می شود افراد عادی و داغ خورده بتوانند برنامه زندگی خود را بر مبنای دوری جستن از این موقعیت ها تنظیم کنند .گافمن حالات مختلفی برای اینگونه تماس ها ذکر می کند .برای مثال در ذهن فرد داغ خورده این احساس شکل می گیرد که او نمی داند که دیگران واقعا در مورد او چه فکر می کننند برای همین احساس می کند که موقعیت اجتماعی مختلط منشا ایجاد تعاملات اضطراب آفرین و بی ثبات کننده است .برای همین فرد داغ خورده در یک موقعیت مختلط می تواند با عقب کشیدن های تدافعی به شکلی از پیش آماده از خود واکنش نشان دهد .بنابراین گاهی با دوری جستن از دیگران در انزوای خود خواسته خود می تواند مشکوک –افسرده –تند خو مضطرب و سرگردان شود . هنگامی که نقص او قابل رویت باشد می تواند این احساس در او شکل بگیرد که اگر آشکارا در معرض دید آدم های عادی قرار گیرد آنها به حریم خصوصیش تجاوز می کنند .و در برخی موارد او می داند که در طول تماس های مختلط در مرکز توجه است بنابراین مجبور است نسبت به تاثیری که می گذارد هوشیار و محاسبه گر باشد چون احساس می کند حتی دستاورد های جزییش ممکن است به عنوان نشانه هایی از ظرفیت های با ارزش و قابل توجه ارزیابی شود . در مقابل این احساس را هم می تواند داشته باشد که عیوب جزیی یا اشتباهات تصادفی اش ممکن است به عنوان یک نمود مستقیم از تفاوت ننگ آورش تلقی شود . در نهایت می توان گفت که فرد داغ دیده می تواند با شجاعتی پرخاشگرانه از خود واکنش نشان دهد و گاهی واقعا بین عقب کشیدن های تدافعی یا برآشفتگی دچار تردید می شود .

ما انسان های عادی هم گاهی اوقات این موقعیت ها را  بیش از حد متزلزل احساس  می کنیم . ما احساس می کنیم که این فرد خیلی داغ خورده یا خیلی خجالتی است بنابراین بسیار آماده است که از کنش ما معانی نا خواسته برداشت کند .اگر خیلی برای او دلسوزی کنیم پا را از حد فراتر گذاشته ایم و اگر واقعا از یاد ببریم که او دچار یک نقص است احتمالا تقاضاهای غیر ممکن از او خواهیم داشت . وقتی می دانیم فرد داغ خورده از آگاهی ما آگاه است صحنه برای پا پس کشی  دو جانبه آغاز می شود .دراین ارتباط هر دو طرف  احساس  ناراحتی می کنیم  و چون فرد داغ خورده در مقایسه با ما بیشتر با موقعیت هایی از این دست مواجه است قدرت بیشتری در کنترل و اداره آن ها به دست می آورد .

خلاصه کتاب داغ ننگ از گافمن (قسمت اول سخن مترجم)

گافمن سالها در جامعه شناسی شخصیت حاشیه ای بود .دانشمندی بود که ساده می پوشید و خودش را در هنگام خطاب دانشجو لقب می داد .کتاب هایش بیشتر توجه عوام را به خود مبذول  می داشت برای همین بیشتر در خارج از حوزه جامعه شناسی به شهرت رسید .او اندیشمندی بود که هم برای جامعه شناسی زیست و هم از قبل آن . از نظر او جامعه شناس اگر به دنبال فهم اجتماع آن هم در سطح خرد است باید بیرون رفته و مستقیما به تماشای آن بپردازد .برای همین او به دنبال علم آن هم از نوع طبیعت گرایانه اش بود .او مهمترین عنصر برای یک دانشجوی جامعه شناس را مشاهده طبیعت گرایانه و مشارکت در مطالعه مسائل انحرافات و مهار اجتماعی می دید . گفته خود او هم حکایت از همین امر دارد (اگر تئوری های خوش آب و رنگ و جهان شمول ما حتی نتواند برای زندگی خودمان به کار آید حتما اشکالی در کارشان است . )

او علاقه شدیدی به بررسی نکات نا متعارف مردم داشت و شاید به همین خاطر از نظر بسیاری کارش بیشتر به لطیفه گویی و رویا پردازی می ماند . او را حتی انسان بدبین و بی اخلاق لقب داده اند که قصد داشته است تصویر تاریکی از انسانیت ارایه دهد چرا که او در نابودی مرزهای رایج و به زبان آوردن مطالبی که دیگران می دانند اما شاید جرات یا تمایل بازگو کردن آن  را ندارند جسارت داشت .این در حالی بود که او در واقع برای انسانیت شان  و منزلت قائل بود و می خواست با موشکافی  بد بختی های زندگی مردم آن هم در جزییات بسیار ظریف برای آن ها راه کاری ارائه  دهد .

گافمن در کتاب داغ ننگ از ننگی سخن می گوید که افراد را از خجالت داغ کرده است . برای همین این کتاب مهیج و دردناک است . افراد داغ خورده کسانی اند که به واسطه شکافی که بین هویت اجتماعی بالفعل و بالقوه شان است قادر به پیروی از هنجار های متداول نیستند . در نتیجه به نوعی از جریان عادی زندگی خارج شده اند و بااید با مصایبی (مثل عدم پذیرش)که از این پس گریبانگیر آن ها می شود  دست و پنجه نرم کنند . مدیریت تاثیر گذاری -چاره اندیشی برای هویت تخریب شده و تطبیق های ثانویه  تماما اصطلاحاتی است که گافمن برای بررسی و دفاع از خود در کنش متقابل با دیگران مطرح می کند . او در این کتاب با مثالهایش می خواهد همدلی خواننده نسبت به افراد داغ خورده را بر انگیزد و او را به تخیل بینش جامعه شناسی مجهز کند که قادر باشد دنیا را از دید افراد داغ خورده ببیند .

تمایز بوردیو از نگاه روزنامه شرق

روزنامه شرق در سه شنبه 17 آبان در بخش معرفی کتاب صفحه 13بحث خود را به کتاب تمایز بوردیو اختصاص داده بود در این بخش سخنی با مترجم این کتاب و دو مقاله از دو اندیشمند جامعه شناس ایرانی به چاپ رسید چون بحث ما این روزها در مورد اندیشه های بوردیوست فکر کردم خلاصه این گفته ها  در جهت آشنایی بیشتر با این نویسنده و اثر مشهورش تمایز مفید باشه .

قسمت  اعظم این بخش روزنامه به گفت و گو با مترجم تمایز آقای حسن چاووشیان اختصاص دارد . این مقاله تحت عنوان جامعه شناسی ذوق  با این سوال آغاز می شود که بوردیو متاثر از چه اندیشمندان و نحله ها ی فکری است . از نظر مترجم بوردیو متفکری است که همرنگ جماعت نیست . بوردیو اندیشمندی است که سعی به از بین بردن تضاد میان فرد و جامعه دارد برای همین مفاهیمی مثل ریختار – میدان و استراتژیِ را در تحلیل کنش به کار گرفته است . بوردیو از اندیشمندانی چون : مارکس و خصوصا تز های فوئرباخ : توجه و تاکید برعمل –از وبر علاقه به سبک زندگی –از دورکیم و مارسل موس :علاقه به طبقه بندی های اجتماعی – از وینگشتاین : نقش زبان در تاسیس دنیای اجتماعی  و ازگافمن مفهوم بازی کردن و استراتژی های او . تاثیر پذیرفته است .خود بوردیو رویکردش را ساختار گرایی تکوینی نامیده یعنی تلاش برای فهم چگونگی پیوند تفکیک ناپذیر بین واقعیت اجتماعی عینی و فرافردی .

(نظریه بدون پژوهش تو خالی است و پژوهش بدون نظریه نابیناست ) سخنی از بوردیواست. این گفته  در پاسخ به این سوال که چگونه بوردیو توانسته بعد تجربی و نظری را تلفیق کند توسط ایشان به کار رفته است . کتاب تمایز از نظر ایشان مملو از مثال های روشن درباره زوایای گوناگون نظریات بوردیو است که می تواند به فهم درست و دقیق نظریه کمک کند .

سوال سوم در مورد فهم امر زیبا از نظر بوردیو است و این که مرز بین زشت و زیبا در نقد اجتماعی چیست . ایشان در پاسخ به ا ین سوال  خاطر نشان ساختند که جامعه شناسی هرگز نمی تواند قضاوتی در مورد زشت وزیبا و خوب و بد کند . کار بوردیو هم تنها تحلیل خاستگاه اجتماعی قضاوت در مورد زشت زیباست بدون هیچ گونه قضاوتی .

سوال چهارم انتقاد به بوردیو در زمینه عدم توجه به بعد روانکاوی در تحلیل مصرف فرهنگی است . در پاسخ آمده است که همانطور که روانکاوی به ابعاد جامعه شناسی توجه نمی کند در جامعه شناسی هم لزومی ندارد که به این ابعاد توجه شود از طرف دیگر آن جا که بوردیو درباره فرایند های اولیه درک لذت و رابطه آن با التذاذ هنری سخن می گوید نشان می دهد کار او آنقدر ها هم خالی از بعد روانکاوی است .

و در نهایت آخرین سوال این روزنامه این بود که با توجه به اینکه بوردیو اندیشمندی در مه است چه تلاشی برای برگرداندن زبان و مفاهیم بوردیو به فارسی صورت گرفته است . ایشان در پاسخ به این سوال عقیده در مه  بودن بوردیو را مردود دانسته و معتقدند زبان او برای افراد آشنا به مباحث جامعه شناسی غامض نیست و از طرف دیگر سبک نگارش او آمیزه ای از گزارش های دقیق و مستند علمی از یک سو و جدل های فکری و سیاسی اش از طرف دیگر است . مترجم معتقد است در برگردان این کتاب از انگلیسی به فارسی(با توجه به این که متن انگلیسی این کتاب مورد تایید بوردیو قرار گرفته است) این دو لحن رعایت شده است .

آقای ناصر فکوهی در این مقاله تحت عنوان تمایز و داوری در مورد زیبایی این کتاب را از مهمترین آثار جامعه شناسی برشمرده اند و تاریخ رویکردهای علوم اجتماعی به این مفهوم را در متفاوت بودن این اثر متمایز دانسته اند .ایشا ن مفهوم تمایز را به دوران قرن 19 بر میگردانن آنگاه که انسانشناسان باورود به جوامع ابتدایی به این مهم دست یافتند که گروه بندی اقشار اجتماعی توسط نظام های نمادین شکلی از هم متمایز گشته است. بعد ها در نظام اروپایی از یک سو تحت تاثیر مکتب مطالعات فرهنگی بیرمنگام و نظرات گافمن و لوفبوری موضوع تمایز از طریق نظام های ظاهری مثل سبک های زندگی مطرح شد  و از سوی دیگر در دهه 1960به مثابه نظام هایی برای تمایز میان اقشار و کنشگران جوامع مدرن مورد توجه قرار گرفت .از نظر ایشان در کتاب تمایز تاکید بیشتر بر روی چگونگی برساختن اجتماعی مفهوم زیبایی یا ذوق و سلیقه است .بوردیو در این کتاب به کالبد شناسی مفهوم ذوق به طور عام در رفتارهایی که به سبک زندگی ربط پیدا می کند می پردازد.او در این کتاب با واکاوی پدیده هنری می خواهد نشان دهد چگونه خود این پدیده و پدید آورندگان و ومصرف کنندگان و مبادله کنندگان آن همگی بر ساخته های اجتماعی اند .از این رو روش شناسی او در این کتاب ترکیبی از روش های کمی و کیفی است .ایشان خاطر نشان می سازند که هرچند تمایز بیشتر به میدان و رابطه دو نوع سرمایه فرهنگی و اقتصادی منسجم در آن توجه می کند بسیاری از ابعاد تحلیل هنری مورد توجه نیست اما همانطور که بوردیو خود اشاره می کند مساله او شالوده زدایی از نظریه کانتی زیبایی شناسی است . 

مقاله دوم تحت عنوان تمایز و مشروعیت از آقای عباس کاظمی است . سهل و ممتنع بودن کتاب تمایز در ابتدای مقاله مورد توجه قرار گرفته است  .ویژگی هایی چون توجه کردن بوردیو به حوزه هایی خارج از حوزه مطالعات جامعه شناسی متعارف –پیمایشی بودن کتاب –نظریه پردازی و ارائه الگوی عام برای جامعه با داده های تجربی –تاکید او بر پیچیده تر کردن سطح تحلیل نظری در این کتاب به وضوح دیده می شود . از نظر ایشان آنچه این کتاب را یکه ساخته این نکته است که چگونه هنر و مصرف فرهنگی در خدمت مشروعیت دادن به تفاوت های اجتماعی در آمده است . تاکید بوردیو بر نقش میدان واینکه طبقات در نتیجه قدرت میدان فهم می شوند - مفهوم پردازی نو از  مدل قشر بندی اجتماعی وبری با نام بردن از یک حس ذوقی طبقه مسلط   وهمچنین  فهم طبقه بندی محصولات فرهنگی و طبقه بندی مصرف کنندگان با الگوی قرابت انتخاب وبری از مواردی است که در این مقاله به آن اشاره شده است    . از دیگر مواردی که در این مقاله از نظر خوانندگان می گذرد مفهوم باز تولید فرهنگی است که همان خشونت نمادین است که نظم حاکم از این طریق باز تولید می شود و مشروعیت خود را تضمین می کند . در این مقاله اشاره ای هم به انتقاداتی که به کار بوردیو وارد شده است دیده می شود 1-جنکینز: بوردیو رابطه میان طبقه و سبک زندگی را حل نمی کند .2-طبقه کارگر را فاقد خصیصه ذوقی می داند 3- دالورز: با وجود تاثیر پذیری و مشابهت ایده بوردیو از وبلن هیچ ارجاعی به او در این کتاب نمی شود .4- مکروبی : امکان کمی برای تغییرات اجتماعی رادیکال در آثار  است . و در نهایت انتقادی که توسط ایشان به این کتاب شده است این است که بوردیو به جای آن که تمایز را به عنوان الگویی عام برای جوامع پیشنهاد کند . باید اختلاط و همه چیز خواری را پیشنهاد کند .چون تمایز موجود در فرانسه بیشتر یک استثنا ست تا یک قاعده .بیشتر جوامع به اختلاط نزدیک ترند تا تمایز.

 

خلاصه ای از  تمایز بوردیو قسمت دوم (سلیقه ها)

 

فضای اجتماعی از نظر بوردیو جایی است که در آن همه موقعیت ها یک جا و در آن واحد گرد هم آمده باشند و یک جا قابل مشاهده باشند . او در این فضا از سلیقه ها سخن به میان می آورد. این که انسانها چه چیز را ترجیح می دهند به سلیقه آنها بستگی دارد .  این سلیقه ها علاوه برآن که شالوده سازگاری متقابل تمام خصوصیات یک شخص است چیزی است که اشیا و اشخاص را همیشه در کنار هم نگه می دارد وگاهی این سلیقه ها در فضای  اجتماعی هم پهلویی های کاذبی بین موقعیت های اجتماعی به وجود می آورند . به طور مثال تفاوت هایی که در حوزه مصرف دیده می شود تضاد بین سلیقه های ناشی از تجمل و سلیقه های ناشی از جبر است . بوردیو سلیقه تجمل پسند را سلیقه کسانی می داند که دست پرورده شرایط وجودی مادی است که بر اساس فاصله داشتن از جبر و  ضرورت و امکانات ناشی از مالکیت سرمایه ناشی می شود .برای مثال هرچه جایگاه فرد در سلسله مراتب اجتماعی بالاتر باشد بخش کمتری از درآمد خود را صرف غذا می کنند . این در صورتی است که سلیقه های ضروری پسند از نظر بوردیو سلیقه کسانی است که بر مبنای ضرورت و جبر انتخاب می کنند این سلیقه می تواند پایه و اساس سبک زندگی درخود باشد . حتی برخی آن ها را داغ های ننگی می دانند که در طبقاتی که درآمد پایین دارند بروز می کند . این نوع سلیقه براساس رابطه ناشی از محرومیت بین سبک زندگی خود و سایر سبک های زندگی تعریف می شود مثلا  ازدواج دیر هنگام در یک مورد نوعی انتخاب تجملی و در مورد دیگر ناشی از محرومیت و تهیدستی است .

سلیقه طبقاتی به طرق گوناگون عیان می شود . برای مثال  مردم طبقات کارگری به فرو کاستن اعمال به واقعیت کارکردی آن ها توجه دارند برای مثال در زمینه غذ ا بوردیو از ماده و محتوا و همچنین از فرم سخن می گوید . او معتقد است ماده و  محتوای غذا همان اصل و جوهر غذاست چیزی که بدن را سر پانگه می دارد . در حالیکه فرم غذا همان شکل اجتماعی و تشریفات غذا خوردن است .توجه مردم طبقات کارگر ی متوجه شکل  و محتوای غذاست واین همان واقع گرایی عامیانه است  . در مواردی این طبقات با نوعی ریا کاری ماهرانه اولویت را بجای فرم به محتوی می دهند ودر نتیجه علاقه به کارکرد را مخفی می کنند یعنی کارها را طوری انجام می دهند که انگار انجام نمی دهند .

نه تنها در مورد غذا بلکه در مورد لباس هم همین طور است .علاقه ای که طبقات مختلف به نمایاندن خود دارند و توجهی که بذل آن می کنند آگاهی از فوایدی است که این کار برای آن ها دارد . طبقات کارگری به عنوان مثال استفاده کارکردی از لباس می کنند آن ها بیش تر به جنس و کارکرد آن توجه دارند تا به شکل آن .چرا که آن  ها می خواهند ارزش پولی را که پرداخت می کنند پس بگیرند بنابراین چیزی را انتخاب می کنند که دوام بیشتری داشته باشد .از طرف دیگر زمان تلاش و دقت برای انتخاب لباس به وجود بازار کاری بستگی دارد که در آن فرم ظاهر برای انجام وظایف شغلی یا در روابط حرفه ای ارزش داشته باشد .اعتماد به نفسی که از این ارزش نصیب فرد می شود با مقام و موقعیت او در فضای اجتماعی رابطه تنگاتنگی دارد . برای مثال امتیازی که زنان به اجزای مختلف بدن خود می دهند همراه با  ارتقای موقعیت اجتماعی بیشتر می شود  .تمایل طبقات به بازنمود اجتماعی بدنشان ناشی از یک بیگانگی عام نیست در این جا می توان به بدن برای دیگران که پدیدار شناسان از آن سخن گفته اند اشاره کرد. این بدن از دو جهت محصول  اجتماعی است یکی از جهت این که صفات و ویژگی های خود را از شرایط تولید اجتماعی خود اخذ می کند و دیگر این که  فرد نگاه خیره اجتماعی را به رسمیت می شناسد . برای مثال کمرویی و بزدلی شرم و دستپاچگی کسی است که با بدن و زبان خود احساس راحتی و آسایش نمی کند و به جای این که با آن ها یکی باشد آن ها را از بیرون و از چشم دیگران نگاه می کند این فرد خود را با وسواس بیشتر برای رفتار و گفتار لو می دهد . در مقابل این فرد راحتی و آسوده خیالی فردی قرار دارد که به نگاه عینیت بخش دیگران بی اعتناست و به توانایی خود اعتماد به نفس دارد برای مثال جذبه و کاریزما مشخصه قدرتی است که برخی در اختیار دارند تا خود انگاره خویش را به دیگران تحمیل کنند و دیگران را اغوا می کنند که قدرت خود را به آن ها واگذار کرده اند و این همان منطقی است که موجب می شود بزرگان به لحاظ فیزیکی بزرگتر از چیزی باشند که پنداشته می شوند .به همین دلیل است که در کشاکش های سیاسی همیشه از کاریکاتور استفاده کرده اند یعنی نوعی تخریب تصویر جسمانی به قصد در هم شکستن فریبندگی و جاذبه و به سخره گرفتن یکی از اصول تحمیل اقتدار .

یاد داشتی در مورد  مارکس

در گونه شناسی نظریه های جامعه شناسی بخشی به نظریه های کلان اختصاص دارد تمرکز این نظریه ها بر روی ساختار های اجتماعی است . از میان جامعه شناسان نظریه های اجتماعی مارکس را می توان در این حوزه قرار داد . چرا که او نظریه خود را با صحبت از کنش انسانی  آغاز می کند و بعد به سمت تجزیه و تحلیل ساختاری که با کنش انسانی خلق شده و سپس تعیین کننده آن می گردد حرکت می کند . از نظر مارکس انسا نها مخلوقات جامعه خود هستند و این هستی اجتماعی آن هاست که آگاهیشان را تعیین می کند . از نظر مارکس در جامعه سرمایه داری ساختار اقتصادی و ساختار طبقاتی از همه مهم ترند

از نظر مارکس انسانها در تولید اجتماعی خود مناسبات معینی را آغاز می کنند که غیر قابل اجتناب و مستقل از اراده آن هاست . این مناسبات تولیدی ساختار اقتصا دی جامعه را بنیان می نهند که این ساختار همان زیر بنای جامعه است و تعیین کننده روبنا که همان مناسبات اجتماعی ان .

ساختار اقتصادی در جامعه  سرمایه داری  منجر می شود که کالا تبدیل به یک هستی  نامرئی شود که زندگی افراد به آن وابستگی پیدا می کند و به مثابه چیزی می شود که نیرو ها و افراد را محاصره می کند  واین یعنی بت شدگی کالا در جامعه سرمایه داری .

بت شدگی کالا با خود بیگانگی به همراه می آورد .بیگانگی حالتی است که در آن محیطی که می آفرینیم  صلابت واقعی می یابد و غیر قابل تغییر به نظر می رسد .بیگانگی در جامعه سرمایه داری به چهار شکل بروز می کند بیگانگی کارگر از محصول تولید شده –بیگانگی او از فرایند تولید – بیگانگی از خود و بیگانگی از دیگران . در این جامعه انسانها تنها در کارکرد های حیوانی خود عملا آزادند و چون قدرت تغییر را در خود نمی بینند اطرافیان را به شکل تهدیدات با القوه می بینند که بر سر منابع کمیاب با او به رقابت بر خواسته اند .

 د رجامعه سرمایه داری نیروی  کار کالاست  یعنی ارزش مصرف و ارزش مبادله دارد . ارزش مصرف : ارزش کالا برای کسی است که از آن استفاده می کند. ارزش مبادله : ارزش کالا است که آن را با پول مبادله می کنیم . ما کالا را برای هدف مبادله تولید می کنیم اما ماهیت  جامعه سرمایه داری  ایجاب می کند که کارفرمایان بهره کشی کنند یعنی  کارگرانی استخدام کنند که ارزش مصرف آن ها بیشتر از ارزش مبادله آن ها باشد . این تفاوت بین ارزش مصرف و ارزش مبادله  همان ارزش اضافی است که به کارفرمایان اختصاص دارد و نظام سرمایه داری از همین ارزش اضافی که منجر به انباشت ثروت می شود دوام میابد . بهره کشی که در ماهیت این نظام است همان چیزی است که صحنه را برای درگیری بین بین کارگر و کارفرما مهیا می کند چون کارگر می بیند درعین این که باید برای دستمزد خود کار کند برای سود فرمانروایان هم کار کند . یعنی باید ارزش اضافی تولید کند در نتیجه  مورد استثمار قرار می گیرد .

در جامعه سرمایه داری عاملان اصلی طبقات اجتماعی اند واز نظر مارکس تاریخ جوامع تاریخ مبارزه طبقاتی است . او از طبقات مختلفی چون دهقانان .بورژوا خرده بورژوا پرولتاریا و لومپن پرولتاریا نام می برد .  یک پارچگی نظام در جامعه سرمایه داری به طور مداوم با تضاد طبقاتی تهدید می شود و به وسیله دولت و ایدئولوژی حاکم تقویت می گردد. دولت از نظر مارکس فرافکنی نیروهای جامعه به صورت موجودی خارجی است و در این نظام هرچه بورژوا مسلط شود دولت قدرتمند تر می گردد در این جامعه طبقه پرولتاریا بیش از همه احتمال پیروزی دارد چون در این نظام چیزی برای از دست دادن ندارد .

مارکس در آثارش از شیوه ها ی تولید هم سخن به میان می آورد شیوه تولید آسیایی -شیوه تولید باستانی -فئودالیسم سرمایه داری  و در نهایت کمونیسم . به عقیده مارکس شیوه  تولید آسیایی گسترس نمی یابد بلکه منتظر تغییر از بیرون می ماند . شیوه تولید باستانی گسترش می یابد ولی نه چندان طولانی تا زمانی که رو به زوال می گراید و رشد فئودالیسم از آن فروپاشی حتمی نیست و سرمایه داری فقط آن جایی رشد می کند که تولید ماشینی بتواند تداوم یابد . تکامل اجتماعی که در این شیوه ها رخ می دهد همانند تکامل طبیعی مرحله به مرحله پیش نمی رود بلکه از راه فرعی به راه فرعی دیگر می رود و بوتهای است که شاخه شاخه است اگر دریافت مارکس از تحول فئودالیسم به سرمایه داری تکاملی است دریافت او از تحول سرمایه داری به سوسیالیسم انقلابی است . در سرمایه داری پرولتاریا به تدریج قوی می شود و نهایتا بورژوازی را سرنگون می کند . سوسیالیم ظهور می کند چون سرمایه داری در رشد و تحول خود شکست خورده است .

قواعد روش جامعه شناسی دورکیم قسمت دوم

وقایع اجتماعی را باید شی با اموری جدا از تفکر بدانیم

تفکر و تامل در امور مقدم بر علم است به همین دلیل است که پدیده ها هنگامی موضوع علم قرار می گیرند که به صورت تصاویر محسوس به ذهن آمده باشند این تصورات چون جزئی از واقعیت اند به ما نزدیک تر و دسترسی به آن ها بیش تر است برای همین ما آن ها را به جای واقعیت تلقی می کنیم  وقایع موضوع علم اند در این صورت ما به جای حرکت از اشیا به سمت افکار از افکار به سمت اشیا می رویم . این مفاهیم همچون حجابی بین ما و  اشیا حایل می شود و هر چه این پرده را شفاف تر بدانیم بیشتر اشیا بر ما پوشیده می شود .

در جامعه شناسی به قول بیکن این مفاهیم پیش ساخته بر اذهان تسلط دارد .این مفاهیم محصول تجارب مکرر ماست و بر اثر تکرار و عادت نوعی نفوذ و اقتدار کسب می کند و این امر ما را بر آن می دارد که به مفاهیم  به دیده واقعیت اجتماعی توجه کنیم . تاکنون نیز جامعه شناسان به جای اشیا به تحقیق در معانی و مفاهیم پرداخته اند از آن میان می توان به کنت و اسپنسر اشاره داشت . برای مثال  اگرچه کنت پدیده ها را وقایع طبیعی تلقی می کند اما مایه اصلی جامعه شناسی او پیشرفت بشریت در در زمان است و این تحول چیزی جز تحول افکار نیست . اسپنسر هم اجتماع را موضوع علم قرار می دهد  بی آن که تعریف دقیقی از آن ارائه دهد بلکه تنها جیزی را شی  قلمداد می کند که در واقع نظر ذهنی است بنابر این نوعی شیوه تصور واقعیت جانشین خود واقعیت شده است . در امور اخلاق و اقتصاد هم وضع به همین شکل است یعنی مردم همان چیز را از این امور می دانند که در اذهان مردم گسترش یافته است .

برای شناخت پدیده اجتماعی باید هر گونه مفهوم پیش ساخته را از ذهن دور کرد .این قاعده اساس هر روش علمی است . باید جامعه شناس خود را از بند بدیهیات که بر ذهن عامه مردم تسلط یافته آزاد کند . در راستای رسیدن به این هدف باید پدیده ها را از بیرون و همانند اشیا بیرونی مطالعه کرد زیرا تنها با این کیفیت است که پدیده ها بر ما معلوم می شوند .  اگر تغییر ناپذیری به حکم اراده را ویژگی مهم شی بودن بدانیم در این صورت می توان پدیده های اجتماعی را چون در حکم قالب هایی اند که  ما مجبور هستیم اعمال خود را در قالب آن ها بریزیم و به حکم اراده تغییر ناپذیرند به عنوان شی تلقی کنیم .

جامعه شناس بعد از دور کردن مفاهیم پیش ساخته از ذهن خویش و و قلمداد کردن پدیده های اجتماعی به عنوان  شی باید قادر به تعریف پدیده اجتماعی باشد . برای این که تعریف او عینی باشد می بایست پدیده ها را از روی صفات ذاتی آن ها  تعریف کند نه از روی تصور ذهنی آن ها . با این کار جامعه شناس مستقیما بر روی واقعیت تکیه می کند . با توجه به این که این امر بدیهی است در بسیاری موارد توسط جامعه شناسان نادیده گرفته می شود چرا که آن ها در این علم اموری را مطالعه می کنند که پیوسته بر سر زبان هاست در نتیجه آن ها رجوع به مفاهیم عام را کافی می دانند  در حالی که این مفاهیم غالبا دو پهلو اند مثل تک همسری که در یک جا به معنی تک  همسری واقعی و در جای دیگر به معنای زناشویی حقوقی است .

تعریف پدیده از روی خواص ظاهری  آن به ما کمک می کند با اشیا در تماس قرار گیریم بنا براین وقتی جامعه شناس به جست و جوی دسته ای از وقایع می پردازد باید سعی کند وقایع را از جنبه ای در نظر بگیرد که از تجلیات فردی خود جدا باشد

چگونه مقدمه بنویسیم

      Introduce the Topic: Your first task is to provide a brief description of the research question. What is the experiment or study attempting to demonstrate? What phenomena are you studying? Provide a brief history of your topic and explain how it relates to your current research.

معرفی موضوع:اولین وظیفه شما این است که یک توصیف مختصری از سوال تحقیق داشته باشید .تحقیق و مطالعه در تلاش برای

 توضیح چه چیزی است . شما در حال مطالعه کردن چه پدیده هایی هستید .یک تاریخچه مختصری از از موضوعتان فراهم کنید و توضیح دهید چگونه آن موضوع  به تحقیق کنونی شما مربوط می شود .

  Summarize Previous Research: The second task of your introduction is to provide a well-rounded summary of previous research that is relevant to your topic. So, before you begin to write this summary, it is important to thoroughly research your topic. Finding appropriate sources amid thousands of journal articles can be a daunting task, but there are a number of steps you can take to simplify your research.

خلاصه کردن تحقیقات قبلی:وظیفه دوم مقدمه شما این است که خلاصه کاملی از تحقیقات قبلی که به موضوعتان مربوط است فراهم کنید . بنا براین قبل از این که شما این خلاصه را شروع کنید مهم است که به طور کامل در مورد موضوعتان تحقیق کنید .پیدا کردن منابع مناسب در میان هزاران مقاله می تواند یک عمل کسل کننده به نظر برسد اما شماری ازمراحل وجود دارد که شما می توانید برای راحتی کارتان از آن ها استفاده کنید.

 Researching Your Topic: Search a journal database, such as PsychInfo or ERIC, to find articles on your subject. Once you have located an article, look at the reference section to locate other studies cited in the article. As you take notes from these articles, be sure to write down where you found the information. A simple note detailing the author’s name, journal, and date of publication can help you keep track of sources and avoid plagiarism

دوباره جست و جو کردن موضوع :

یک پایگاه نشریه را جست و جو کنید تا مقاله هایی در مورد موضوعتان بیابید .وقتی شما مقاله ای می یابید به بخش منابع آن نگاه کنید تا مطالعات افراد دیگر که در آن جا به آن اشاره شده را بیابید همان طور که شما از این مقالات یاد داشت بر می دارید اطمینان پیدا کنید که محلی را که شما اطلاعات را از آن یافتید نوشته اید یک یادداشت ساده نام نویسنده –نام نشریه و تاریخ انتشار آن را به صورت جزیی در بر دارد .این به شما کمک می کند اثری از منابع را داشته باشید و از اختصاص دادن آن به نام خود اجتناب کنید .

     Provide Your Hypothesis: Once you have summarized the previous research, explain areas where the research is lacking or potentially flawed. What is missing from previous studies on your topic? What research questions have yet to be answered? Your own hypothesis should lead from these questions. At the end of your introduction, offer your hypothesis and describe what you expected to find in your experiment or study.

فراهم کردن فرضیات : زمانی که شما تحقیقات قبلی را خلاصه کردید توضیح دهید که این تحقیقات در چه زمینه هایی دارای نقص بودند یا کمبودی داشتند .در مطالعات قبلی روی موضوع شما چه چیز گم شده است . چه سوالات تحقیقاتی هنوز بدون جواب مانده اند .در پایان مقدمه خود فرضیات خود را بیان کنید و توضیح دهید که در این تحقیق یا مطالعه در انتظار یافتن چه چیز هستید .

خلاصه  کتاب قواعد روش جامعه شناسی دورکیم قسمت اول

تلخیص کتاب  قواعد روش جامعه شناسی دورکیم

کتاب قواعد روش جامعه شناسی دورکیم چکیده کتاب تقسیم کار اجتماعی اوست که رساله دکتری او بود دورکیم در این کتاب سعی دارد قواعد تحقیق در جامعه شناسی را  به ما ارائه دهد . او سعی بر آن داشت که نظریه و تحقیق تجربی را توام کند به همین دلیل تفکر فلسفی و قیاس و استقرا صرف را محکوم می کند او معتقد است چون جامعه شناسی علم به نهاد هاست و نهاد ها بنیاد و طبیعت خاص خود را دارند باید روش مناسب با این پدیدها را کشف کرد

پدیده های اجتماعی شیوه های عمل فکر و احساسند که در بیرون از فرد قرار دارند برای این منظور باید چند نفر عمل خود را باهم در آمیزند و از ترکیب آن ها محصول جدیدی بیرون می آید. این پدیده ها از قدرت اجباری بر خوردارند بنابر این خود را بر فرد تحمیل می کنند .فشاری که این پدیده ها بر ما تحمیل می کنند به مرور زمان تبدیل به عادت می شود وبه همین دلیل این فشار نامحسوس می شود .این پدیده ها در عین داشتن وجودی مستقل عامند .

تصور بر این است که این پدیده ها یا وقایع اجتماعی نتیجه عمل ماست و برای همین برای شناخت آن ها باید به خود فرد رجوع کرد .این در حالی است که بخش مهمی از نهاد ها ساخته و پرداخته نسل ها ی گذشته است و ماد ر تشکیل آن ها سهمی نداریم .پدیده ها چیزی بیرون از افرادند ودر جامعه ای که آن ها ایجاد کرده اند وجود دارند نه در اجزای آن پس باید برای شناخت آن ها به طبیعت جامعه توجه کرد .این پدیده ها شیئ هستند آن ها مواد خامی اند که به حکم اراده تغییر نمی کنند (شیئ بودن آنها از همین جا معلوم می شود )آن ها در حکم قالب هایی اند که ما ناچاریم اعمال خود  را در آن ها بریزیم .شیئ انگاشتن پدیده ها به مثابه تابعیت عمل از طبیعت است .

محقق برای تحقیق در مورد پدیده های اجتماعی بایستی هر گونه مفهوم پیش ساخته را از ذهن خود دور کند این اساس هر روش علمی است بعد ازاین نخستین کار او باید تعریف اشیایی باشد که او مطالعه می کند . برای این که این تعریف عینی باشد باید پدیده ها را از روی صفات ذاتی آن ها بیان کرد پس می توان تنها به آن دسته از خصایصی دست یافت که آن اندازه بیرونی است که بتوان بی واسطه و مستقیم آن ها را دید این نشان می دهد جامعه شناس با شروع کار خود از تعریف مستقیما بر واقعیت تکیه می کند و سعی دار د وقایع را از جنبه ای در نظر بگیرد که از تجلیات فردی خود جدا باشد  و از آن جا که ما از راه حس به خواص اشیا پی می بریم باید از حس آغاز کرد . حس به سهولت رنگ ذهن به خود می گیرد  

خلاصه ای از تمایز بوردیو

بوردیو یکی از اندیشمندان معا صر (1930-2002)علاقه مند بود این اندیشه را بسط دهد که انسان ها عاملان فعالی هستند که سر نوشتشان به تمامی در دستان خودشان نیست و سعی داشت نظریه ای را طرح کند که جایگاه ساختار های اجتماعی را در اعمال فشار به افراد نادیده نگیرد .ساختار اجتماعی نقطه عزیمت تحلیل اجتماعی بوردیو است .از نظر او انسان ها به لحاظ ساختاری در فضای اجتماعی چند بعدی اند .بوردیو در این فضا ی اجتماعی از میدان ها سخن می گوید . میدان ها از نظر او از جایگاه هایی تشکیل شده که عاملان اجتماعی آن ها را تصرف می کنند.  مرتبه اجتماعی و قدرت خاص که در میدان مشخص به عاملان نسبت داده می شود در وهله ی اول به سرمایه خاصی بستگی دارد که آن ها می توانند به کار اندازند . سرمایه به  منابع یا قابلیت هایی در اختیار فرد اشاره دارد که از نفوذ اجتماعی یا رواج بر خوردار است .میدان به سرمایه متکی است .افرادی که  با داشتن سرمایه در این میدان عمل می کنند از پشتیبانی بیشتری برخوردارند .

این سرمایه به دو شکل می تواند نمود یابد و آن سرمایه فرهنگی و سرمایه افتصادی است .گروه هایی که بیشترین سرمایه فرهنگی را دارند روی تحصیل فرزندان خود وروی فعالیت های فرهنگی سرمایه گذاری می کنند و گروه هایی که بیشترین سرمایه اقتصادی را دارند سرمایه گذاری فرهنگی و تحصیلی را به نفع سرمایه گذاری اقتصادی کنار می گذارند .

گاهی برای حفظ سرمایه در یک وضعیت می توان یک نوع سرمایه را به نوع دیگر تبدیل کرد .برای مثال آن بخش از طبقه بالا که سرمایه اقتصادی بیشتری دارند به صورت فزاینده از نظام آموزشی برای تضمین باز تولید اجتماعی خود استفاده می کنند .به همین دلیل است که سرمایه تحصیلی هر فرد در هر مقطع معین نشانگر سطح اقتصادی و اجتماعی خانواده خاستگاه است .

مدرک تحصیلی منجر به دستیابی به شغل معینی می شود و این شغل باعث می شود فرد به سرمایه فرهنگی دست یابد ..بین شغل و سرمایه فرهنگی رابطه وجود دارد ولی یک اصل حقیقی دیگر این رابطه را تحت الشعاع قرار می دهد و آن تاثیر محیط های شغلی لست . در این محیط ها شرایط وجودی شغل مثل سرو صدا –دوره های زمانی کار –وقت فراغت و شکلی از روابط افقی و عمودی در کار باعث می شود افراد در یک محیط شغلی از هم متمایز شوند مثل کارکنان تجاری و دفتری .درست است که مدرک تحصیلی باعث دستیابی به شغل معینی  می شود ولی در برخی گروهای شغلی ظرفیت محدود است د ر نتیجه یک سری ویژگی های ثانویه مثل سن –جنس –خاستگاه اجتماعی وجود دارد که افراد اگر این ویژگی ها را نداشته باشند ولو این که مدرک تحصیلی را دارا باشند به حاشیه رانده می شوند .

 اگر تعداد دارندگان مدرک تحصیلی سریع تر از تعداد موقعیت های شغلی رشد کند ارزش مدرک کاسته می شود . ارزش مدرک تحصیلی به کل استفاده های اجتماعی بستگی می شود که از آن می شود .وقتی ارزش مدرک تحصیلی تنزل می یابد این امر به نفع عرضه کنندگان مشاغل است . .افرادبرای جلوگیری از ارزش مدرک تحصیلی خود باید از فروش قدرت کار خود اجتناب کنند اما تصمیم به بیکار ماندن چیزی شبیه به اعتصاب یک نفره است .چون  مدرک همه دارو ندار آن هاست نمی توانند باور کنند که ارزش آن تنزل پیدا کرده البته قابل ذکر است که این افراد به علت کژپنداره خود یعنی ( زیاد برآورد کردن اهمیت درس ها ی خود –ارزش زیاد دادن به مدرک تحصیلی و امید بستن به آینده احتمالی ) در تنزل ارزش مدرک خود مشارکت دارند .در این جاست که اعضای یک نسل به فریفته شدن خود توسط نظام آموزشی پی میبرند و این بیداری و سر خوردگی به شکل های نا معلوم مبارزه و اعتراض و گریز جلوه می کند .

افرادی که قربانی تنزل ارزش مدرک تحصیلی اند گاه برای گریز از این وضعیت به مشاغلی روی می آورند که چیزی بین کار دانشجویی و بوروکراسی است . البته این مشاغل برای کسانی کلید ورود قطعی است که بتوانند مهارتها و مدارج واقعی اجتماعی را به این مدارک ضمیمه کننند در این راستا می توان به پیدایش مجموعه کاملی از مشاغل زنانه و ایجا د بازار مشروع ویژگی های ظاهری و جسمانی اشاره کرد . در اینجاست که زیبایی در بازار کار ارزش می یابد و زنان از جذابیت خود عواید شغلی می برند و این تغییر در هنجارهای لباس پوشیدن باعث باز تعریف تصویر مشروع زنانگی می شود .

گاهی اوقات هم افراد وارد بازار رقابت برای دست یابی به شغل می شوند که از قبل معلوم است که بازنده اند با این کار آنها تنها مشروعیت اهدافی را می پذیرند که صاحبان این مشاغل به سمت آن می روند .درنهایت چون می بینند به آن چه وعده داده شده به صورت عینی نمی رسند در اهداف گروه تردید می کنند و همین امر واژگونی حقیقی جدول ارزش ها را فراهم می کند .