قواعد روش جامعه شناسی دورکیم قسمت 5

قواعد تبیین پدیده اجتماعی

دورکیم روش خود را برای تبیین پدیده اجتماعی متمایز از روش جامعه شناسان پیشین ذکر کرده است او معتقد است اکثر جامعه شناسان روشی را که در پیش گرفته گرفته بودند غایت جو و روانشناسانه بود چون آن ها سرچشمه تحول را در شعور افراد جست و جو می کنند مثلا کنت معتقد است که پیچیده ترین صورت تمدن چیزی جزحیات روانی تحول یافته نیست و به عقیده اسپنسر هم تاثیر علی جامعه به وسیله تغییراتی است که در افراد موجب می شود .به عقیده دورکیم این جامعه شناسان چون معلول را علت پنداشته اند غالبا برخی از حالات روانی نسبتا معلوم و مخصوص را سبب وجود پدیده های اجتماعی شمرده اند حال آن که به عکس آن حالات نتیجه این  پدیده ها بوده است .دورکیم برای آن که  به وضوح مشخص کند که پدیده روانی علت پدیده اجتماعی نیست از نژاد به عنوان صفت روانی سخن گفته است .به گفته او اگر پدیده روانی علت موثر باشد وقتی پدیده روانی تغییر می کند حیات اجتماعی هم تغییر می کند اما ما به هیچ پدیده ای بر نخوردیم که با نژاد چنان مرتبط باشد که نتوان ارتباط آن ها را انکار کرد .عناصر روانی چنان عام هستند که نمی توان آن ها را مبین هیچ یک از صورت های اجتماعی دانست .لذا تبیین پدیده اجتماعی به وسیله پدیده روانی تبیینی است که در نادرستی آن تردیدی نیست .چون وقایع را صرفا به شیوه روانشناسی تبیین می کند و از جنبه اجتماعی وقایع غافل می مانیم . از آن جا که برای به مجود آمدن پدیده اجتماعی شعور افراد باید به نحو معین به هم بپیوندد و با هم ترکیب شود اگر آن را معلول فعالیت فردی بنامیم در حقیقت طبیعت آن را از بین برده ایم چون این ها از فرد بالاتر است و شعور فرد را از بیرون زیر فشار قرار می دهد .دورکیم با انتقاد به کارهای هابز و روسو که بنیان حیات اجتماعی را جبر و اسپنسر که بنیان حیات اجتماعی را خود به خودی می داند معتقد است که هر دو گروه بر این باورند که اجتماع ذاتی از آن خود ندارد و بنا به عللی به وجود نیامده است .اما دورکیم بر این باور است که وجود اجتماعی از وجود فردی بسی غنی تر است .حیات اجتماعی مستقیما از وجود اجتماعی که خود طبیعت خاصی است سرچشمه می گیرد و طبیعت از ترکیب خاصی نتیجه می شود  

دورکیم معتقد است هنگام تبیین یک پدیده باید به جست و جوی علت فاعلی موجد این پدیده و نیز وظیفه ای که آن به عهده دارد پرداخت .طبیعی این است که بیش از سعی در تعیین معلول به جست و جوی علت پدیده بپردازیم .وقتی علت معلوم شد کشف وظیفه پدیده آسان تر خواهد بود .علت موجبه هر واقع را باید همیشه در رابطه ای جست که این واقعه با هدف اجتماعی معین دارد .پس برای تبیین واقعه اجتماعی نشان دادن علت آن کافی نیست بلکه باید سهم این واقعه در ایجاد هماهنگی عام تاکید شود .  دورکیم معتقد است با روش خود می توان هم حیات را بر پایه عقل و حقیقت استوار ساخت و هم روح نظم و انضباط را شرط اساسی زندگی شمرد .

 

کسوف امر اجتماعی(1)

اسطوره در نگاه بارت

بارت عناصر فرهنگی را اسطوره می نامید چرا که اسطوره نوعی گفتار است که پیامی را می رساند از نظر او همه چیز ها در زمانه می توانند به اسطوره یعنی رساننده پیام تبدیل شوند .از نظر بارت هر چیزی می تواند اسطوره باشد به شرط آن که گفتمانی آن را انتقال دهد .اسطوره از آن جا که مطالعه نوعی گفتار است یکی از بخش های علم گسترده نشانه هاست . علاوه بر آن اسطوره شناسی چه کهن و  چه غیر آن فقط می تواند بنیادی تاریخی داشته باشد چرا که نوعی از گفتار است که تاریخ آن را انتصاب می کند و  از آن جا که دانشی تاریخی است بخشی از ایدئولوژی هم محسوب می شود به خاطر آن که  اسطوره شناسی ایده ها را در شکل مطالعه می کند .

در اسطوره شناسی دو نظام نشانه شناسی وجود دارد :

الف. نظام زبانی زبان –ابژه زبانی است که اسطوره آن را به کار می گیرد تا نظام خود را بنا سازد

ب.اسطوره ما بعد زبان است زبان دوم است که در آن آدمی درباره زبان اول سخن می گوید .

اسطوره شناسی نظام مرتبه دوم است آن چه در نظام اول نشانه است به دال صرف در نظام دوم تبدیل می شود .

 رد پای نظام نشانه شناسی مرتبه اول  را در اندیشه های سوسور می توان یافت او معتقد بود که نشانه زبانی یک واقعیت روانشناختی است که یک مفهوم را با تصویر آوایی به هم پیوند می دهد .این نشانه اختیاری و قراردادی است این امر را با تاملی در زبان ها ی گوناگون می توان یافت .

بارت بنیاد تحقیقات خود را بر تقسیم دو گانه سوسور میان دال و مدلول استوار کرد .

نظام نشانه شناسی اول (سوسور)

نظام نشانه شناسی دوم یا اسطوره(بارت)

دال

معنا -شکل

مدلول

مفهوم

نشانه

دلالت

 بارت معتقد است نشانه زبان اول به دال نظام دوم بدل می شود . نشانه در نظام زبان اول آن چنان که بارت می گوید مبین دلالت اولیه است و دلالت در نظام نشانه شناسی دوم دلالت ثانویه است دال اسطوره ای هم معنا و هم شکل است از یک سو پر است چون به تاریخمند بودن اشاره می کند و در این جا چون به عنوان مضمون غایی نظام زبانی است معنا است  و ازیک سو تهی است چون وقتی معنا به شکل تبدیل می شود و به عنوان مضمون نخستین نظام اسطوره ای تبدیل می گردد  تاریخ در آن مستتر می شود  .مفاهیم در نظام اسطوره ای نقش مدلول را دارند برای رمز زدایی از اسطوره باید مفهوم را فهمید . یک مدلول در نظام اسطوره ای می تواند دال ها ی متعدد داشته باشد . تکرار مفهوم از طریق اشکال مختلف  چیزی ارزشمند برای اسطوره شناس است چرا که به او اجازه می دهد اسطوره را رمز زدایی کند .نسبت میان شکل و مفهوم در نظام اسطوره ای به مانند دال و مدلول سوسوری دلبخواهی نیست بلکه انگیزش مند است .بارت معتقد است مفهوم اسطوره ای اسطوره ای خاص پدید می آورد و اسطوره ای از این طریق به جهان پیوند می خورد .همان طور که قبلا گفته شد دال در اسطوره دو وجه دارد معنا که پراست و شکل که تهی است  و مفهوم معنا را مخدوش می کند پس در دال شکل آن تهی اما حاضر و معنای آن غایب اما پر است .این دورویی دال خصوصیت دلالت را مشخص می کند اسطوره نوعی از گفتار است که معرفت آن بیشتر نیت و التفات آن است تا معنای لفظی آن . بارت معتقد است که زبان معنایی با افق باز به اسطوره عطا می کند و اسطوره می تواند به آسانی خود را در آن جای دهد .این امر بدان معنا ست که اسطوره سرقت زبانی است چون مشخصه آن تبدیل معنا به شکل است.

بارت به  فنون اسطوره سازی که بر مبنای آن اسطوره ساخته می شود هم اشاره می کند  :مایه کوبی  به معنای پذیرفتن شری نه چندان بزرگ برای رهایی از شری اساسی.محرومیت از تاریخ که منجر به از میان بردن مسئولیت انسان می شود .شبیه سازی یعنی همه چیز را با نعیار خود در نظر گرفتن جایی هم که اسطوره نتواند شبیه سازی کند به دو شیوه عمل می کند یا جدیت را از آن شی می گیرد و یا آن را به موضوع خشم و نفرت تبدیل می کند .این همان گویی این امر هنگامی است که اسطوره از تبیین پدیده ها فرو می ماند و سعی می کند بدین گونه راهی خلاصی برای خود بجوید کمی کردن کیفیت : بر اساس این فن اسطوره سعی می کند واقعیت را ارزان تر بفهمد و چندان جایی برای هوش و فکر با قی نمی گذارد . گزارش کردن هفتمین فنی است که اسوره می تواند از آن استفاه کند با گزارش رد پای پدیده های تاریخی با ظاهری طبیعی فرو می پوشاند .

در این که ماهیت اسطوره واقعا چیست توافق کاملی وجود ندارد برخی مدعی اند که اسطوره باز نمایی احساسات اصلی و مشترک نوع بشر است .عده ای معتقدند که با اسطوره می توان توصیفی از پدیده های سماوی و جوی ارائه داد و گروهی از دید روانشناسی و جامعه شناسی بر این عقیده اند که  که در اسطوره ساختار  و مناسبات اجتماعی بازتاب می شود .پژوهنده اسطوره شناس در نگاه نخست با شرایطی رو به روست که متناقض است از یک سو در روند اسطوره هر چیزی محتمل است یعنی هر صفتی قابل اطلاق به هر چیزی است  و از طرف دیگر شباهت شگفت انگیز اساطیر این بی قاعدگی ها ظاهری را باطل می کند . از آن جا که اسطوره زبان است برای شناخت آن باید آن را باز گفت .جوهر اسطوره در داستانی است که اسطوره آن را روایت می کند .اگر در اسطوره معنایی یافت شود این معنا در شیوه ترکیب این عناصر است .زبان در اسطوره نمایانگر مختصات ویژه ای است که مشخصات پیچیده ای دارد .از آن جا که اسطوره از واحدهای سازنده فراهم آمده است باید در سطح جمله به جست و جوی آن پرداخت .البته باید به این امر هم توجه داشت که واحد های سازنده اسطوره شبکه هایی از وابسته ها هستند .پس تعریف از اسطوره تعریفی است که همه روایت ها را در بر گیرد .اسطوره ساختاری لایه لایه دارد به همین خاطر است که تکرار ساختار اسطوره را هویدا می کند چون هر لایه در فرایند تکرار ظاهر می شود .از آن جا که اسطوره شناسان تطبیقی به روایت مرجع اکتفا کرده اند و چون منطق اسطوره ما را با مبادله مضاعف و متقابلی از نقش ها مواجه می کند پژوهش ها ی اسطوره شناسی تا کنون نتایج مایوس کننده داشته اند .

بارت بر این غقیده بود که اسطوره امور تاریخی را طبیعی جلوه می دهد.  او بورژوازی را مثال بارز این مدعا  میداند .آن جا که می گوید بورژوازی می خواهد با اسطوره سازی تناقض ها ی آفریده خود را طبیعی جلوه دهد و وظیفه اسطوره شناس را کشف راز و رمز این جریان می داند . بارت معتقد است چون بورژوازی نمی خواهد بگوید نظام نا عادلا نه ای را که بر مبنای عدم کار آیی  کار می کند ساخته اوست به توده ناهمگن درون نظامش نام ملت می نهد .او می گوید ملت طبیعی است پس نابرابری ها هم طبیعی اند .بارت معتقد است بورژوازی با طبیعی جلوه دادن امر تاریخی در واقع هدفی جز سیاست زدایی ندارد .اسطوره مناسب ترین ابزار برای وارونگی ایدئولژیک است که مشخصه این جامعه است .چرا که اسطوره واقعیت را پشت و رو می کند یعنی آن را از تاریخ تهی و از طبیعت پر می کند .اسطوره از اشیا معنای انسانی را می گیرد تا آن ها را وادار کند بر بی اهمیتی بشر دلا لت کنند .بارت با سخن گفتن از جناح راست و چپ به این نتیجه می رسد که چون جناح چپ قادر نیست در زوایای زندگی رخنه کند قادر نیست اسطوره بسازد و اسطوره را از آن جناح راست می داند و می گوید دنیای بورژوازی دنیایی اسطوره زده است .

 منابع :بارت رولان (۱۳۸۰)اسطوره در زمانه حاضر -لویی اشتروس (۱۳۷۳) بررسی ساختاری اسطوره -

گزارشی برای مقاله

سرمایه اجتماعی در سطح خردو جمعی

سرمایه اجتماعی در دو سطح قابل تحلیل است .سطح فردی و سطح جمعی .نظریه پانتام و کلمن در سطح کلان به بررسی موضوع می پردازند چرا که آن ها سرمایه را امری می دانند که به طور جمعی تولید شده وکل اجتماع از آن بهره مند می شوند .برای بررسی سرمایه در سطح خرد می توان از رهیافت تحلیل شبکه ای استفاده کرد  که از دیدگاه سیاسیت گذاری فواید بسیار زیادی دارد در چهار چوب تحلیل شبکه ای منظور از سرمایه اجتماعی شبکه هایی است که از طریق آن ها دسترسی به منابع اجتماعی امکان پذیر می شود .شبکه اجتماعی عنصر اصلی سرمایه اجتماعی محسوب می شود

www.isi.org .

عوامل ساخت سرمایه اجتماعی

بر مبنای نظریه جیمیز کلمن جامعه شناس آمریکایی عوامل ساخت سرمایه اجتماعی از چهاردسته خارج نیست که خود نیز به گروه های کوچک تفسیم می شوند .

عوامل نهادی (عقلانی –غیر عقلانی )عوامل خود جوش (عقلانی –غیر عقلانی )عوامل بیرونی(دین –ایدئولوژیک  فرهنگ و تجربه تاریخی مشترک  )و عوامل طبیعی (خویشاوند –نژاد و قومیت )

نهاد به معنای قانون رسم و عرف سازمانی است که در زندگی سیاسی مردم مؤثر واقع شده و نظام هدفداری است که در جهت رفع نیاز های یک اجتماع سازمان یافته ایجاد می شود .دولت به واسطه وضع قوانین و ایجاد نظام هدفدار موجب تشکیل سرمایه اجتماعی می شودو هرگا ه بخواهد و ظایفی را که بهتر است به جامعه مدنی سپرده شود در دست گیرد سرمایه اجتماعی را تهی می کند فوکویاما معتقد است هر گاه رفتاری در اثر قدرت طبیعی و سلطه یک گروه بر گروه دیگرشکل گیرد به عنوان یک عامل نهادی غیر عقلانی در تشکیل سرمایه اجتماعی به شمار می رود

عوامل خود جوش هنجار هایی اند که از کنش های متقابل اعضای یک اجتماع به وجود می آیند . اگر این کنش ها بر اساس تفکر باشد عقلانی است و در غیر این صورت غیر عقلانی .

عواملی چون دین –مذهب و ایدئولوژی جزء عوامل بیرونی مؤثر بر سرمایه اجتماعی اند

روابط قومی و نژادی جزء عوامل طبیعی سرمایه اجتماعی اند .

در حالی که فرآیند شکل گیری وا نباشت سرمایه طولانی و به نحوی تدریجی ونا آشکار رخ می دهد .دوره های به کارگیری و فعال سازی آن کوتاه و شتابان و تا حدی آشکار است ولذا به مدیریتی قوی نیاز دارد در غیر این صورت سرمایه سالیان یک ملت به هدر می رود .(سرمایه اجتماعی –نشریه عصر ما 15دی 1380)

ابعاد تحلیلی سرمایه اجتماعی

سرمایه را می توان در چهار بعد تحلیل کرد :آگاهی -اعتماد و همکاری متقابل –مشارکت اجتماعی و شبکه های اجتماعی آگاهی پیش شرط اولیه برای مشارکت اجتماعی آگاهی است .جایی که افراد از مسایل اجتماعی آگاه نمی شوند و ابزار های موجود از جوابگویی به این مشکلات بی خبرند فرصت های مشارکت اجتماعی و ذخیره اجتماعی هم پایین است .

اعتماد از ابعاد مهم سرمایه است و دارای دو بعد امنیت شخصی و انتظار همکاری و سود متقابل است .اعتماد و همکاری با بعد اول سرمایه یعنی آگاهی ارتباط مستقیم دارد .اعتماد راه را برای تعامل باز می کند .بدون اعتماد گسیختگی میان گروه ها آشکار می شود .

وجود شبکه های مشارکت به عنوان حوزه های تولید کننده سرمایه اجتماعی بعدی است که بیشترین توجه را در ادبیات نوسازی به خود معطوف کرده است .همه حوزه ها از نظر توریک برای تولید سرمایه اجتماعی صلاحیت ندارند .تنها حوزه هایی که به صورت داوطلبانه شکل گرفته اند تولید کننده سرمایه اجتماعی اند .

وجود شبکه های اجتماعی مشارکت در هر جامعه بیانگر میزان سرمایه اجتماعی آن است .هر قدر شبکه های اجتماعی مشارکت در جامعه ای گسترده تر باشد سرمایه اجتماعی غنی تر است . (سرمایه اجتماعی –نشریه الکترونیکی فصل نو )

کوتاه از دو سوسور

در زبان فقط تفاوت ها وجود دارد (دو سوسور)

فردینان دو سوسور از زبان شناسان اهل ژنو است .از میان کار های او تحلیل زبان به عنوان نظامی که در آن هر عنصر به روابطش با عناصر دیگر وابسته است از اهمیت ویژه ای برخوردار است .از نظر او نشانه زبانی واقعیت روانشناختی است که موجودیتی دو گانه دارد (مفهوم و تصویر آوایی)  که یک مفهوم را با تصویرآوایی به هم مرتبط می کند .واژه های یک زبان تصاویر آوایی حسی اند و نقش دال را دارند .مفهوم همان مدلول است و نشانه زبانی دلالت بر کل این دایره مفهومی دارد .یکی از خصایص نشانه اختیاری بودن آن است ولی بدان معنا که قرار دادی است.یعنی این قوانین هستند که شخص را وادار می کند نشانه ها را به کار برد ونه ارزش ذاتی این نشانه ها .تفاوت نام آواها و حروف ندا  در زبان های مختلف نشان می دهند که پیوند ثابتی بین دال و مدلول نیست.

 

گزارشی برای مقاله

سرمایه اجتماعی و اندیشمندان 

یکی از متقدمان طرح نظریه سرمایه اجتماعی را هنی فن می دانند که در سال 1920این واژه را ابداع کرد و آن را شامل دارایی هایی می دانست که در زندگی افراد خیلی به حساب می آیند مانند حسن تفاهم رفاقت و دوستی  احساس همدردی و روابط اجتماعی در افراد و  خانواده ها

پونتام سرمایه را به عنوان مجموعه ای از ارتباط های افقی بین افراد می بیند که همکاری در جهت کسب منابع متقابل را در اجتماع تقویت می کند .

کلمن نظریه عمومی تری از سرمایه اجتماعی مطرح می کند که در آن همکاری های عمودی هم پوشش داده می شود .سرمایه اجتماعی نشان می دهد که چگونه ساختار اجتماعی یک گروه می تواند به عنوان منبعی برای افراد گروه عمل کند .او اعتماد –اطلاعات اختیار و تعهد یک گروه را لازمه سرمایه اجتماعی می داند.او دو عامل را در شکل های مختلف سرمایه اجتماعی مشترک می داند :

-همه آن ها جنبه هایی از ساختار را در بر می گیرد .

-همه آنها انجام اقدامات خاصی را توسط عاملان آن تسهیل می کند .

تفاوت بین سرمایه اجتماعی و سرمایه انسانی از دیدگاه شولر

سرمایه اجتماعی

سرمایه انسانی

تاکید بر شبکه روابط بین افراد

تاکید بر عامل فردی

ارزیابی خود را از دید گاه ارزش ها و هنجارهایی می نگرد که به طور اجتماعی شکل گرفته اند

فرض را بر منطق انتخاب و شفاف بودن اطلاعات می گیرد

استحکام تعهدات دو جانبه بین افراد و گروه ها و مشارکت مدنی را مبنای اندازه گیری قرار می دهد

داده ها را براساس سالهای آموزش با تعداد مهارت های افراد اندازه گیری می کند

بازده را بر اساس کیفیت زندگی می سنجد

بازده را بر اساس درآمد فرد یا سطوح بهره وری اندازه گیری می کند

 

مفاهیم مشترک در تعاریف سرمایه اجتماعی

مشارکت در شبکه ها –بده بستان بین افراد –اعتماد –هنجار اجتماعی –استفاده از منابع مشترک و کنش گرایی.

منبع:

شریفیان ثانی مریم 1380سرمایه اجتماعی (مفاهیم اصلی و چهار چوب نظری ) رفاه اجتماعی فصل نامه علمی و پژوهشی سال اول

قواعد روش دورکیم قسمت سوم

پدیده های بهنجار و نا بهنجار

علم هنگامی که می خواهد به مشاهده پدیده ها بپردازد با دو دسته پدیده سر و کار دارد پدیده های بهنجار و پدیده های نابهنجار .تنها وسیله حکم در مورد پدیده ها این است که باید آن ها را به مفهوم کلی که بر آن ها حاکم است مربوط کنیم و از طریق استدلال قیاسی به حکم در باره آن ها بپردازیم . برای آن که بدانیم چه چیز مطلوب است دخالت آن چه نا خود آگاه ما القا می کند ضروری است .بدین ترتیب می بینیم که چگونه می شود در جامعه شناسی و تاریخ پیشامد ها را بر حسب احساسات خود گوارا و ناگوار شمرد .این گونه تعریف از امور بهنجار و نابهنجار نقصشان این است که چون می خواهد پیش از هنگام به ذات پدیده برسد از این رو قضایا را چه درست و  چه نادرست مسلم می انگارد . در صورتی که برای شناختن پدیده باید بتوانیم تنها نشانه خارجی و مستقیما قابل درک را پیدا کنیم تا در آن بتوانیم دو دسته از امور را ازهم باز شناسیم .

پدیده بهنجار بنا به تعریف دورکیم در زمان و مکان عمومیت دارد .عمومیت علاوه بر آن که مشخصه خارجی پدیده بهنجار است خود پدیده ای تبیین پذیر است .پس باید بعد از اثبات مستقیم پدیده مذکور به وسیله مشاهده به تبیین آن بر آییم .

پدیده نا بهنجار در صف اقلیت قرار دارد و در زمان و مکان کاملا استثنایی است . باید جامعه شناس  بداند عمومی ترین صورت که فلان پدیده به خود می گیرد چیست و سپس هر نوع اختلاف از آن را نا بهنجار تلقی کند .فایده تشخیص بهنجار از نا بهنجار این است که راه عمل بدین وسیله روشن می شود .

در جدید ترین اجتماعات قانون بهنجار از نا بهنجار بنا به تعریف ناشناخته است زیرا این اجتماعات هنوز تاریخ خود را طی نکرده اند و در دانستن این که آیا این پدیده بهنجار است یا نا بهنجار تکیه گاهی ندارند . در چنین حالتی جامعه شناس پس از آن که از راه مشاهده مسلم ساخت که فلان واقعه عمومیت دارد باید به شرایطی برگردد که در گذشته موجب این عمومیت بوده اند و ببیند آیا این شرایط هنوز هم وجود دارد یا تغییر کرده است . اگر شرایط در حال حاضر بود آن پدیده بهنجار و اگر نبود آن پدیده نا بهنجار است .

برای آن که بتوان پدیده ای را بهنجار دانست باید این واقعه مفید و ضروری تشخیص داده شود و این تشخیص از روی نمونه بهنجار است .برای مثال جرم در همه اجتماعات دیده می شود .ولی اعمالی که جنبه جنایی دارند در همه جا یکسان نیست .وجود مجرمیت بهنجار است به شرط آن که جرم برای هر نمونه به میزانی برسد و از آن میزان تجاوز نکند . قدرتی که وجدان اخلاقی از آن بهره مند است نباید بیش ازاندازه باشد وگرنه هیچ کس جرات نخواهد کرد در آن دست ببرد .برای آن که این قدرت بتواند تحول یابد باید جنبه خاص فرد امکان خود نمایی داشته باشد پس لازم است مجرم ویژگی خود را ظاهر کند .مجرم عنصر خارجی و ناسازگار نیست که به اجتماع در آمده است او عامل عام و عادی حیات اجتماعی است .

در حقیقت کار مستقیم علم مطالعه نمونه بهنجار است و برای این کار باید عمومیت پدیده ها را ملاک و ضابطه بهنجار بودن بشمارد .دورکیم می گوید روش او هم عمل و هم اندیشه را منظم می کند اگر مطلوب ما موضوع مشاهده نباشد بلکه قرار باشد از راه نوعی حساب ذهنی تعیین گردد و چون کمال هیچ حدی نمی پذیرد هدف بشریت به بی نهایت کشیده می شود .پس کار جامعه شناس مثل یک پزشک است باید از راه بهداشت مناسب از بروز بیماری ها پیشگیری کند و هنگام بیماری در درمان آن ها بکوشد .

 

 

 

قواعد روش دورکیم(قسمت چهارم)

واقعه اجتماعی را  جز از روی نوع اجتماعی معین نمی توان بهنجار یا نا بهنجاروصف کرد . پس کار جامعه شناس تشکیل این نوع است .نوع جامع دو معنی است وحدت : از لوازم هر تحقیق حقیقتا علمی است و اختلاف :که در وقایع مشهود است . این بدان معناست که صفات نوعی در همه انواع یک نوع یکسان است و انواع باهم فرق دارند .

در نخستین نگاه ممکن است تصور شود که برای تشکیل انواع اجتماعی تنها یک شیوه در دست است و آن این که هر اجتماع مخصوص را مطالعه کنیم و به وصف کامل آن بپردازیم و بعد اوصاف را باهم بسنجیم سپس از روی اهمیت نسبی آن ها این نا همانندی ها را در گروه های مشابه طبقه بندی کنیم در واقع نوع چیزی جز خلاصه افراد نیست .

دورکیم معتقد است برای طبقه بندی باید صفات واقعا اساسیی را انتخاب کنیم . اجزای سازنده هر جامعه اجتماعاتی ساده تر از خود خود این جامعه اند .پس هر گاه ساده ترین اجتماعات را بشناسیم برای طبقه بندی باید شیوه ترکیب این جامعه را با خود و ترکیب عناصر آن با یکدیگر دنبال کنیم .طبقه بندی باید از توده های اجتماعی نوع اول یعنی از بسیط ترین اجتماعات آغاز شود .

از نظر اسپنسر تعریف جامعه بسیط تقریبا محال است .چون بسیط بودن به معنای ابتدایی بودن سازمان است درصورتی که نمی توان زمان را مشخص کرد .بسیط بودن بسته به حکم ارزشی ماست .او این گونه جامعه بسیط را تعریف می کند :جامعه بسیط جامعه ای است که کل واحدی را تشکیل دهد و به جامعه دیگر مقید نباشد و اعضای آن با هم همکاری کنند .چون اقوامی که این شرط را د ارندبسیارند .اسپنسر همه اجتماعات کم تمدن را با این تعریف به هم می آمیزد .

از نظر دورکیم کلمه ساده در صورتی معنی معلوم و معینی دارد که هیچگونه جزیی در آن مستور نباشد .پس جامعه ساده جامعه ای است که شامل اجتماعات دیگری ساده تر از خود نباشد و در آن هیچ اثری از تقسیمات قبلی نباشد .دورکیم اردو را ساده ترین جامعه می داند .به نظر او این پروه پروتپلاسم دقایع اجتماعی است و بنابراین پایه طبیعی هر طبقه بندی است .

برای تشخیص یک نوع باید نخست اجتماعات را از روی میزان آن ها طبقه بندی کرد و اجتماعات کاملا بسیط و یک بخشی را اساس کار قرار داد سپس در درون این طبقات به تشخیص انواع گوناگون پرداخت.دورکیم در نهایت نتیجه می گیرد که حدود نوع در اجتماع به روشنی و قاطعیت نیست .

رویکرد انتقادی و رهایی بخش در اندیشه مارکس

مارکس پیام آور جهانی انسانی

مارکس را اگر جامعه شناسی بدانیم که بیشتر   برای جامعه شناسی زیست تا از قبل آن زیاد به بیراهه نرفته ایم .چرا که قسمت اعظم در به دری هایش برای این بود که پرده از حقایقی بر می داشت که به مذ اق طبقه  بورژوا خوش نمی آمد. او چیزی را در آینده جامعه می دید که کمتر کسی حتی جرئت فکر کردن به آن را داشت .در جامعه ای که بورژوا اکثریت را به بند زنجیر کشیده بود او آینده را زیر سلطه پرولتاریا می دید و نظراتش به کارگران امید زندگی بهتر می داد .مارکس هم خود بر این عقیده بود که جامعه بر ارتباط میان اشخاص متکی است اما  نظرش این بود که این ارتباط در جامعه سرمایه داری مثبت نیست چرا که در این جامعه هیچ پیوندی بین انسان با انسان باقی نمانده است به جز سود جویی عریان و نقدینه بی احساس  .رویکرد انتقادی او در این حقیقت نهفته بود که در این جامعه کسی که کار می کند چیزی به دست نمی آورد و کسی که چیزی به دست می آورد کاری نمی کند .از نظر او پول کل جهان را از ارزش تهی ساخته است و تبدیل به سرشت بیگانه شده کار و زندگی انسانی شده است . پول در جامعه سرمایه داری مانع آزادی انسان است برای همین او به مطالعه نقادانه اقتصاد پرداخت .انقادش به اقتصاد دانان کلاسیک این بود که آن ها از این حقیقت غافل بودند که فرایند تولید به جای آن که به دست انسان تولید شود بر انسان سروری می کند . او کل زندگی اقتصادی را شکل اصلی از خود بیگانگی انسان می دید و در واقع بیشتر عقایدش را در پوشش اقتصادی می پیچید برای همین برخی به او انتقاد کرده اند که او اثر عوامل غیر اقتصادی مثل فرهنگ را نادیده گرفته است .اما باید توجه داشت که اهمیت افتصاد برای او تنها از این جهت بود که این علم طرز کار از خود بیگانگی را بهتر نشان می دهد و به علاو ه اعتقاد مارکس به نیرو های مولد که همان زیربنا ی اقتصادی است  مولد میراثی بود که از ریشه داشتن نظریه مارکس درفلسفه هگل ناشی می شد چون برای هگل آن چه در سطح ذهن ایجاد می شد علت اصلی همه چیزهای دیگر است .

تیزبینی اش به اقتصاد بود که او را نسبت به جامعه سرمایه داری حساس کرده بود چون می دید پیشرفت سرمایه داری باعث استثمار و از خود بیگانگی کارگران شده و این یعنی پسرفت اجتماعی کارگران . پس از نظر او راه حل این بود  که سرمایه داری باید تغییر کند . او خود بر این عقیده بود که وظیفه جامعه شناس تفسیر جهان نیست بلکه تغییر جهان است . از نظر او سرمایه داری حتی با بالا بردن دستمزد ها هم دیگر نمی تواند کاری کند چون این کار تنها مواجب بهتر بندگی است نه چیز دیگر . برای همین است که انقلاب اجتماعی از نظر او در نتیجه خود منطق سرمایه داری رخ خواهد داد   .امحاء مالکیت خصوصی از نظر مارکس تنها راه باقی مانده است.او قدرت این انقلاب اجتماعی را در دستان پرولتاریا می دید . توجه او به پرولتاریا از سرترحم و احساسات نبود بلکه برای این بود که آن را یک نیرو می دید که می بایستی به معرفت و شناخت دست یابد و به آن غنا بخشد . از نظر او این انقلاب شیوه تولید فارغ از تعارض را مستقر خواهد ساخت و دیگر فرصتی برای استثمار نخواهد بود چرا که وسایل تولیدی در دستان طبقه کارگر قرار خواهد گرفت و ثروت جوامع در راه نفع تمامی جوامع مصرف خواهد شد. مارکس وضعیت کمونیست را انسان آزاد در جامعه آزاد می نامد . برای همین او را پیام آور جهانی انسانی لقب داده اند . اما تاکنون در جهان هیچ جامعه کمونیستی بنا به تعریف مارکس به وجود نیامده است .

منابع

سیدمن استیو(1386) کشاکش آرا در جامعه شناسی

کرایب یان(1382) نظریه اجتماعی کلاسیک

سینگر پیتر(1379) مارکس

مک للان(1362)  کارل مارکس

نگاهی به اندیشه بوردیو در مورد سرمایه

سرمایه در اندیشه بوردیو

مقصود بوردیو از بسط مفهوم سرمایه استفاده از آن در نظام مبادله گسترده ای است که در آن انواع گوناگون سرمایه در شبکه های پیچیده ای منتقل شده یا در درون و بیرون از میدان ها عمل می کنند . سر مایه همان انرژی است که باعث توسعه میدان می شود و توان لازم برای اجرای اصول حاکم بر میدان را  فراهم می کند  بوردیو از چهار نوع سرمایه سخن می گوید که عبارتند از سرمایه اقتصادی- سرمایه اجتماعی -سرمایه فرهنگی و سرمایه نمادین . تفاوت سرمایه اقتصادی و نمادین از نظر بوردیو این است که سرمایه اقتصادی ارزش ذاتی ندارد و وسیله ای برای کسب هدف دیگر است اما سرمایه نمادین از طریق ارزش ذاتی داشتن ابزاری بودن خود را نفی می کند . می توان در این جا  به این نکته اشاره کرد که سرمایه های نمادین  را نمی توان از شخص جدا کرد و این سرمایه ها تنها با گذشت زمان حاصل می شوند .

برای درک نظریه سرمایه بوردیو دو شیوه مختلف وجود دارد :

-ارزش ذائقه و سبک زندگی برخی گروه های اجتماعی بالاتر از دیگران قرار می گیرد به طوری که مزایای اجتماعی برای آنها فراهم می کند .

-شکل های سرمایه مانند سرمایه فرهنگی از طریق تفاوت بین گروه های اجتماعی قابل درک است .

از نظر بوردیو انواع گوناگون سرمایه می توانند شکل های مختلف داشته باشند .

سرمایه می تواند عینیت یابد مانند انواع گوناگون دست ساخته های بشر مثل نمایشگاه –کتاب

سرمایه می تواند تنیده باشد (جسمیت یافته).یعنی اصول یک میدان با جسم و بدن شخص به صورت میل لحن بیان یا حرکات بدن وطرز برخورد وسبک زندگی در آمیخته شده باشد .

-سرمایه می تواند به شکل عادت واره باشد.یعنی ماهیت مادی نداشته باشد بلکه شامل گرایشات و تمایلات باشد .شکل گیری عادت واره اساسا در خانواده اتفاق می افتد .برای بوردیو مهم ترین امر تحصیلات است چون سرمایه در تحصیلات نهادینه می شود . عادت واره عامل دگر گونی عمیق و پا یدار زندگی انسان است .شکل گیری سرمایه فرهنگی مستلزم به کارگیری طولانی مدت عادت واره اجتماعی است .نابرابری وابسته به سرمایه فرهنگی نا توانی در کسب سرمایه را نشان می دهد که خود بازتاب دهنده پیشین در مالکیت سرمایه فرهنگی است .

شکل های سرمایه باید در نهایت همانند اجزای کل دیده شوند نه این که سه گونه مختلف از یک جزء باشند  .

از نظر بوردیو سرمایه اجتماعی به مهارت ها عادات والگو های زبانی مربوط می شود که فرد آن ها را در نتیجه استفاده از منابع اقتصادی به دست می آورد .این ما هستیم که به شیوه خاص حرف می زنیم و عمل می کنیم و سعی می کنیم که خودمان را از دیگران متمایز کنیم و این ها نتیجه طبقه ای است که در آن هستیم .

طبقه بر روی منطق های انتخاب هم اثر می گذارد .افراد یک خاستگاه اجتماعی لزوما یک چیز را انتخاب نمی کنند اما می دانند که چه چیز هایی می توانند باهم باشندو چه چیز هایی جدا. منطق های انتخاب به شکل درونی با آن چه سلطه فرهنگی و اجتماعی می نامیم در ارتباط است  یعنی در واقع این عادت واره است که این منطق را به وجود می آورد . منطق انتخاب می تواند تمایز یا  عوام گرایی را نشان دهد  .

منبع:

گرنفل مایکل (۱۳۸۹)مفاهیم کلیدی بوردیو

داغ ننگ(قسمت چهارم)

درس آموزی

افرادی که در داشتن یک داغ ننگ خاص باهم اشتراک دارند اغلب تجارب آموزنده مشابهی را با توجه به مشکلات خاص از سر می گذرانند و تغییرات مشابهی در تعریفشان از خود می دهند . در ابتدا فرد داغ خورده دید گاه های آدم های عادی را آموخته و درونی می کند .او تصویر کلی از این که داشتن یک داغ ننگ به چه معناست به دست می آورد . مرحله بعد مر حله ای است که فرد می فهمد خودش صاحب یک داغ ننگ خاص است و به تفصیل از پیامد داشتن آن آگاه  می شود .در این جا می توان برای فرد چهار الگوی جامعه پذیری نام برد :

فردی که با یک داغ ننگ مادر زادی متولد می شود و علی رغم یاد گیری و پذیرفتن معیار هایی که نمی توان آن ها را براورده کند در بطن موقعیت نا مطلوب خود جامعه پذیر می شود

-فرد داغ خورده ای که درون خانواده ای که ظرفیت ساختن محفظه ای برای فرد دارد متولد می شود . در این محفظه کودک می آموزد که به لحاظ مسائل اساسی مثل سن و جنس دارای هویت عادی است . نقطه عطف زندگی این فرد زمانی است که دیگر توسط حلقه خانوادگی محافظت نمی شود .و دراین زمان احتمال وقوع یک تجربه آموزنده افزایش می یابد و به شکل غیر منتظره مجبور می شود با نگاه جدیدی که مردم به سویش روانه می کنند رو به رو شود .در مواردی ممکن است وضعیت فرد به شکل نظام مندی فاش شود .

سومین الگوی جامعه پذیری در وجود فردی است که یا با گذشت زمان در طول زندگی داغ ننگ می خورد یا در می یابد که همیشه احتمال بد نام شدن او هست . این فرد به طور کامل و از قبل در مورد آدم عادی و داغ خورده آشنایی لازم را کسب کرده و ظاهرا مشکل خاص او در تعیین هویت مجدد خود و احتمالا عدم توانایی در پذیرش آن است . در این جا وظیفه خاص مطلع کردن فرد معیوب از این که در آینده قرار است به چه کسی شبیه شود به عهده حرفه پزشکی است .

چهارمین الگو در وجود افرادی بروز می کند که در بدو امر در یک جامعه بیگانه جامعه پذیرمی شوند و سپس مجبور می شوند شیوه دومی از انسان بودن را که از سوی افراد پیرامونشان برای آن ها شیوه واقعی و معتبر شناخته می شود بیاموزند .

وقتی فردی با گذشت زمان یک خود داغ خورده جدید می یابد ارتباطش که با آشنایان جدید حس می کند به تدریج جای خود را به اضطرابی می دهد که در رابطه با آشنایان قیم  حس می کند چون این دست از آشنایان به خاطر داشتن تصئیری از او که مربوط به گذشته است نه می تواند با او با یک ملاحظه گرصوری تعامل کند و نه او را مثل سابق بپذیرند .

آن مرحله تجربه ای که طی آن فرد متوجه می شود صاحب یک داغ ننگ است از این جهت جالب است که می تواند با افراد دیگر از همین دست ارتباط برقرار کند .هرچه هم این تماس ها موقتی باشد کفایت می کند که او بفهمد دیگرانی مثل خودش وجود دارند .مثلا شخصی که یک مرتبه دچار معلولیت جسمی شده می تواند در تماس با همدردانی قرار گیرد که بتواند خودش را بهتر از نظر جسمی و روانی اداره کند .

وقتی فرد می آموزد که چه کسانی را باید همتایان خود بداند احتمال دارد دچار ابهام شود .چون این افراد داغ خورده اند و شباهتی با افراد عادی که او فکر می کرد جزء آن هاست ندارند علاوه بر آن این افراد ممکن است ویژگی های دیگری هم داشته باشند که فرد نتواند خود را با آن ها سازگار کند .بنا براین ارتباط فرد داغ خورده با اجتماع غیر رسمی اش و سازمان رسمی متشکل از همتایانش ارتباطی سرنوشت ساز است . فرد داغ خورده ممکن است با روند درس آموزیش برخی تجارب گذشته را گزینش سپس به تفصیل روی آن کار کند تا در توجیه عقاید و عملکرد فعلیش نسبت به همتایان به او یاری رساند .نه تنها تجارب فرد بلکه حتی خواندن داستانی در مورد یک گروه خود تجربه ای فراهم می کند که می تواند مدعی سازمان دهی مجدد زندگی فرد باشد .